<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرک نویس</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/</link>
<description>پونه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 23:27:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;small&gt;&lt;br /&gt;نوبت عاشقی زهرا بود در فصل پرپر کردن رازقی ها&lt;/small&gt;&lt;br /&gt;	&lt;b&gt;داستان عروسی دکتر زهرا &lt;/b&gt;
				&lt;p class=&quot;soustitre&quot;&gt;دکتر محمد صابر&lt;/p&gt;
				&lt;!-- finde_surligneconditionnel --&gt; 

				&lt;p&gt;&lt;small&gt;شنبه 22 تیر 1387&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;

				
				&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.irwomen.org/spip.php?page=print&amp;id_article=5863&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.irwomen.org/squelettes/printer.png&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;!-- debut_surligneconditionnel --&gt;

			
			
			
			
			&lt;br class=&quot;nettoyeur&quot; /&gt;
			
			&lt;div class=&quot;texte&quot;&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پس
از پایانِ پایان نامه هایمان، قرار شد که در جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم
. این مراسم در جوی نه چندان گرم به اتمام رسید و همان روز همهء همکلاسیها
با هم قرار گذاشتیم تا موافقت مسئولین دانشگاه را بدست بیاوریم و مجدداً
یک جشن دیگر بر پا کنیم، هر چند که حالا همگی فارغ التحصیل شده بودیم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;با بچه ها قرار گذاشتیم که چند ماه بعد جشن دیگری را اجرا
کنیم و در این مدت زمان ، یکی از بچه ها قرار شد با مسئولین دانشگاه صحبت
کند و هر کداممان وظیفه ای را بر عهده گرفتیم. وظیفه من این شد که کارهای
مربوط به کامپیوتر و چاپ دعوتنامه را تهیه کنم و در عین حال با یکی از
دانشگاههای خارج هم مکاتباتم را ادامه دادم. &quot;زهرا&quot; برای برنامه طرح به
&quot;همدان رفت&quot;.روزی برایم زنگ زد که خبر خوبی برایم دارد و آنرا بزودی برایم
خواهد گفت.حدس و گمانهایی میزدم اما صبر کردم تا خودش بگوید.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;روز جشن فرا رسید.طبق یک قرار تلفنی بین من و &quot;زهرا&quot; قرار
شد روز جشن، نامزدش ، حمید ، را بمن معرفی کند. با اینکه &quot;زهرا&quot; را عمیقاً
دوست داشتم و همه دخترهای کلاس یک طرف و او طرف دیگر بود، برایم اما، این
احساسم همواره آمیخته ای از عشق انسانی به انسان دیگر، صرف نظر از جنسیت و
در عین حال مجموعه ای بود از احساس یک برادر نسبت به خواهر کوچکترش که
برایش بینهایت عزیز است.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;از آنجایی که میدانستم پدر &quot;زهرا&quot; پاسدار بازنشسته است و
من اساساً نمیتوانستم و نمی توانم با یک سپاهی از هیچ نظر کنار بیایم، از
ابتدای دوستیمان قرار بر این شد که تا آنجا که میتوانیم سیاست و عقاید
سیاسی و دینی مان را وارد دوستی مان نکنیم چون احتمالاً باعث کدورت می‌شد
و من به هیچ عنوان نمی‌خواستم &quot;زهرا&quot; را به عنوان یک انسان و یک دوست خوب
از دست بدهم. روز جشن از راه رسید و من پس از یک تماس کوتاه تلفنی با
&quot;زهرا&quot; ، پرسیدم که کجاست و او در پاسخ گفت که دارد همراه &quot;حمید&quot; به محل
می‌آید و به شوخی به من گفت که &quot;واسه زیارت آماده ای!&quot;. حدود نیم ساعت
پرسه زدن در محوطه دانشگاه و کمی گپ و گفتگو با همکلاسیهای سابق که حالا
همگی آقای دکتر و خانم دکتر شده بودند، از دور دیدم که دو انسان که انگار
فرشتگان خدا اسکورتشان می‌کردند دارند گاماس گاماس(این واژه ارمنی است و
به معنای آهسته آهسته است) بطرف من می‌آیند بدون آنکه متوجه شده باشند من
رو به رویشان هستم. پس از دقایقی به هم رسیدیم و شدیم سه تفنگدار که
تفنگهایمان ابزار پزشکی بود و قلم مان و قلبی برای تسکین آلام هموطنانمان.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&quot;زهرا&quot; مرا به &quot;حمید&quot; معرفی کرد و پس از روبوسی با حمید به اتفاق وارد سالن اصلی جشن رفتیم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;با اینکه آدم فضولی نیستم و از دیگران حتی اگر خیلی نزدیک
هم به من باشند، دربارهء زندگی خصوصی‌شان سئوال و جواب نمی کنم، اما نسبت
به &quot;دکتر زهرا&quot; از حساسیت خاصی برخوردار بودم و بسیار برایم مهم بود که با
کسی که آشنا می شود و ازدواج می کند، متضمن خوشبختی اش باشد، همان احساسی
که نسبت به خواهران تنی خود داشته و دارم (بی پرده بگویم، احساسی که به
همهء &quot;دختران سرزمینم&quot; دارم) . البته این احساس من هیچ ربطی به غیرت های
کوچه بازاری نداشت و ندارد و هرگز بخودم اجازه نمی دادم و نمی دهم که برای
کسی تکلیف تعیین کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پس از ورود به سالن، &quot;زهرا&quot; با دوستانش شروع به احوال
پرسی کرد و حمید هم کنارش ایستاده بود، مـن با کمی فاصله با یکی از
همکلاسیها گـپ کوتاهی زدم و خـــــاطره ای را مثل بــرق در ذهنم مرور کردم
:&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یادم می آید روزی بعد از اتمام کارمان در بیمارستان، از
ساختمان اصلی بیمارستان خارج می شدیم، &quot;زهرا&quot; را دیدم که روی پلهء &quot;سوم&quot;
ایستاده و دارد با موبایل حرف می‌زند و چنان حالتی دارد که اگر پر &quot;پرواز&quot;
داشت، همانجا &quot;پرواز&quot; می‌کرد. به خودم این اجازه را دادم که بعد از اتمام
مکالمهء تلفنی، به و ی بگویم : &quot; خانم دکتر، انگار یه خبرهایی هست، حالا
من نا محرم شدم؟!&quot; طبق معمول سرخ شد و گفت : &quot; نه بابا&quot; که حرفش را قطع
کردم و گفتم : &quot; پیش قاضی و معلق بازی؟!&quot;. خندید، از آن خنده هایی که فقط
در چهرهء &quot;برگزیدگان خدا&quot; دیده می شود.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;آهسته آهسته از پله های ساختمان اصلی بیمارستان پایین
آمدیم، من سکوت کرده بودم تا اگر &quot;زهرا&quot; تمایلی به گفتن داشته باشد، خود
لب بگشاید؛ با لحنی که خواهر، برادرش را صدا میزند گفت :&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&quot;&quot; محمد، بعد از فارغ التحصیلی و رفتن به همدان، با یه
آقایی آشنا شده ام ، بنظرم آدم خوبیه.&quot; گل از گلم شکفت و گفتم خوب، اگه
دوست داری، ازش برام بگو. چهره اش دیگر کاملاً سرخ شده بود و دائم با
انگشتانش بازی میکرد. گفت :&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&quot; همدان که رفته بودم برای پرس و جو دربارهء محل کارم
برای طرح، یک شب به یک برنامهء رادیویی محلی گوش میدادم که دربارهء عرفان
و اینجور مسائل بود، سئوالی در برنامه مطرح شد که باید از طریق فرستادن
sms پاسخ می‌دادیم. من هم که از عرفان خوشم میآمد، موبایلم رو برداشتم و
جوابی که بنظرم درست می آمد رو نوشتم و فرستادم. گویندهء رادیو ، بعد از
پخش قسمتی از آهنگ بی کلام &quot;الههء ناز&quot;، دوباره به سخن گفتن پرداخت و از
میان جوابهای رسیده ، سه نام برنده را اعلام کرد که یکی اش من بودم، و سپس
گفت که حالا قرعه می‌کشم و از میان این سه اسم، یکی را بعنوان &quot;برنده&quot;
اعلام می کنم، بعد از چند ثانیه، دیدم که &quot;قرعه به نام من افتاده&quot; و
برندهء مسابقه رادیویی شده ام. راستش سئوال مطروحه بنظرم بسیار آسان بود،
این بود که بیت دوم این مصرع را بگویید : &quot;بی همگان بسر شود، بی تو بسر
نمی شود&quot;، بعد گوینده گفت که برای دریافتِ جایزه ام با شماره تلفنی که
داده، تماس بگیرم.من آن شب یک sms کوتاه برای تشکر از برنامهء زیبایی که
اجرا می کند، برای مجری برنامه فرستادم، به همان شماره ای که از رادیو
اعلام کرده بود و روز بعد مجری برنامه به موبایلم زنگ زد و بعد از یک
مکالمهء رسمی با وی(که در این مکالمه کشف کردم اسمش &quot;حمید&quot; است) نام و
نشانی مرا خواست تا جایزه را برایم ارسال کند. در پاسخ به وی یادآور شدم
که فعلاً ساکن همدان نیستم اما برای گذراندن دوره طرح به همدان خواهم آمد.
اما نشانی پستی خانه را به او دادم.بعد از دو سه روز هدیه به دستم رسید.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;بسته را برداشتم و باز کردم، دیدم &quot;دیوان شمس&quot; است و بعد
از باز کردن اولین صفحه، به یک برگ گل سرخ و یک یادداشت کوتاه برخورد کردم
که نوشته بود : زیارت شما آرزوی من است. ارادتمند، حمید و بعد هم دوباره
شماره تلفن همراه اش را ذکر کرده بود. ضربان &quot;قلبم&quot; تند شد و یک لبخند روی
لبانم و هزار سئوال در ذهنم به گردش درآمد، بلافاصله رفتم و یک لیوان آب
سرد نوشیدم!&quot;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;حالا دیگر از محوطه بیمارستان خارج شده بودیم و وارد
خیابان اصلی شدیم، من سراپا گوش بودم و &quot;زهرا&quot; با شوقی زیبا و &quot;معصومانه&quot;،
تند و تند داشت ماجرا را برایم تعریف میکرد. وی ادامه داد :&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&quot;&quot; نمی‌دانستم چکار باید بکنم اما یک احساس بسیار درونی و
عمیق به من می گفت زنگ بزن ! راستش دو دل بودم و اصلاً اهلِ دوست پسر و
این حرفها نبودم (به خوب و بدش کار ندارم، من اهلش نبودم). به هرحال بجای
زنگ زدن، sms فرستادم با این مضمون که هدیهء جنابعالی را دریافت کردم و از
برگ گل سرخ هم ممنونم، در مورد &quot;زیارت&quot; هم باید بگویم که من &quot;امامزاده&quot;
نیستم!! این پیام را در موبایلم تایپ کردم و به شماره اش فرستادم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پنج دقیقه بعد پیغامی دریافت کردم که نوشته بود : صدای
شما از هر &quot;امامزاده ای&quot; برایم مقدس تر است اجازه بدهید با هم ملاقاتی
داشته باشیم. با خود گفتم بندهء خدا چه در &quot;صدای من&quot; کشف کرده که مرا تا
&quot;ملکوت&quot; بالا برده، با اینکه دو دل بودم اما ته دلم می‌خواست که ببینمش.
پیام فرستادم که من دو هفتهء دیگر دوباره میآیم همدان، آمدم، با شما تماس
میگیرم. دو هفته گذشت و من دوباره &quot;راهی&quot; همدان شدم. به قول خودم وفا کردم
و برای مجری برنامه رادیویی که حالا اسمش رو هم میدونستم – حمید – sms
فرستادم که من در همدان هستم. زنگ زد و ضمن خیر مقدم گفتن، پرسید که آیا
فردا میتونیم همدیگر رو ساعت 5 بعد از ظهر در &quot;پارک&quot; اصلی شهر، در کنج
&quot;شرقی&quot; ببینیم؟ پاسخ دادم بله، وقت آزاد دارم. بعد گفت: چه جوری شما را
شناسایی کنم؟! در جواب،گفتم &quot;خواهید شناخت&quot;. بعد هم به مامانم زنگ زدم و
کل ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، مامانم هم گفت انشالله که خیره،
سپردمت دست &quot;فاطمه زهرا&quot;.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;محمد،این بود اولین دیدار و آشنایی من با &quot;حمید&quot;. خانواده ام هم در جریان هستند و قرار است با حمید ازدواج کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;چنان غرق این خاطره بودم که اصلاً یادم رفت کجا هستم و
ناگهان دیدم &quot;زهرا&quot; به من می‌گوید : &quot;چیه؟ چرا ماتت برده؟ &quot;عاشق&quot; شدی؟ به
خودم آمدم و گفتم هنوز نه، فعلاً که &quot;نوبت عاشقی&quot; مال شماست. هر سه
خندیدیم و باز طبق معمول &quot;زهرا&quot; گوش تا گوش سرخ شده بود و یواشکی چشم غره
ای به من نشان داد که خنده ام دو برابر شد!&quot;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یک ردیف صندلی پیدا کردیم و اول حمید نشست بعد &quot;زهرا&quot; و
بعد هم من، یکجورایی انگار من و حمید میخواستیم &quot;زهرا&quot; را در پناه خود
نگاه داریم! پس از تشریفات و شنیدن یکسری حرفهای تکراری، خلاصه اسامی را
صدا زدند و تک تک رفتیم روی صحنه و هر یک چند جمله ای ادا کردیم. سپس با
یکسری آدم کـه بعضی هاشان اصلاً جایشان در دانشگاه و روی صحنه نبود، دست
دادیم البته فقط آقایان دست می‌دادند.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یادم نمی رود که وقتی &quot;زهرا&quot; را صدا زدند و بلند شد تا به
صحنه برود، انگار خواهر تنی خودم بود و باز چنان دچار توهم شده بودم که
گویا عملاً دو فرشته در حال همراهی وی تا صحنه هستند. &quot;زهرا&quot; پس از رد و
بدل کردن کلماتی با افراد روی صحنه،در چند جمله ای که ادا کرد، ضمن تشکر
از استادان دانشگاه و تشکر از پدر و مادرش ، گفت که میل دارد قسمتی بسیار
کوتاه از یک شعر را بخواند و تاکید کرد که شاید این شعر ربط چندانی به این
مراسم نداشته باشد اما میدانم هستند کسانی که این مصرع بر دلشان خواهد
نشست و گفت :&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;بعد، تشکر کرد و حضار با دست زدن ابراز احساسات کردند و
از صحنه پایین آمد.
مراسم تمام شد و پس از عکس گرفتن ها حرف از &quot;طرح&quot; شد که کی کجا میرود برای
گذراندن دوره طرحش.
&quot;زهرا&quot; گفت به استان همدان خواهد رفت و حمید با شنیدن این حرف لبخند کوچکی
زد ولی اصرار داشت که آنرا پنهان کند. من گفتم به احتمال زیاد از ایران
خارج می شوم که ناگهان هم &quot;زهرا&quot; و هم حمید یکصدا گفتند &quot;کِی؟&quot; گفتم تاریخ
دقیقش را نمیدانم اما میزان تحملم از این وضع و اوضاع دارد کم کم به مرحله
جنون میرسد که هر دو با سر تکان دادن حرفهایم را تایید کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;چند ثانیه ای در سکوت گذشت، انگار هر دوشان ( &quot;زهرا&quot; و
حمید) داشتند خود را آماده میکردند که مطلبی را بمن بگویند. حمید با لحنی
آهسته و دوست داشتنی گفت که آیا من تا پایان سال ایران هستم یا نه که دیدم
&quot;زهرا&quot; سرخ شده است!!! ناخود آگاه یاد لحظه ای افتادم که خواهر کوچکم بعد
از کلی اصرار من، بلاخره در یک ایمیل با حروف بزرگ و قرمز رنگ برایم نوشته
بود که &quot;آره محمد، میخوام ازدواج کنم!&quot;، این خاطره چون برقی از جلوی
چشمانم گذشت و بدون اراده شروع به خندیدن کردم و گفتم شما کارت دعوت
بفرستین، من کره ماه هم باشم، خودمو می‌رسونم که همگی زدیم زیر خنده.
&quot;زهرا&quot; در پوست نمی گنجید و همچون کبوتر ی سفید این سو و آنسو را نگاه
میکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;از شنیدن خبر نامزدی و ازدواج &quot;زهرا&quot; عمیقاً احساس
خوشحالی میکردم و دلم میخواست حتماً در مراسمشان شرکت کنم.
مراسم جشن دانشگاه تمام شده بود و ما همچنان سرگرم گفتگو بودیم و حرف از
ادامه تحصیل و تخصص و غیره. &quot;زهرا&quot; که مسیرش بسیار طولانی بود و باید تا
جنوب تهران میرفت آماده &quot;خداحافظی&quot; شده، من هم کم کم بار و بندیلم را جمع
و جور کردم و میخواستم این دو زوج اهورایی را با هم تنها بگذارم و مطمئن
بودم که دوباره بزودی همدیگر را خواهیم &quot;دید&quot;. بنابراین من پیشدستی کردم و
بعد از دست دادن با حمید و روبوسی با وی و یک &quot;خداحافظی&quot; رسمی و صمیمی با
&quot;زهرا &quot;، از آنها جدا شدم و به سمت یوسف آباد تهران راه افتادم. می‌دانستم
که &quot;زهرا&quot; به خانه خواهد رفت و می‌خواهد با شوق و ذوق دربارهء جشن امروز
با پدر و مادرش صحبت کند.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;من پس از رسیدن به خانه، بعد از یک استراحت کوتاه، راهی ولایت خودم – شمال – شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یکی دو ماهی گذشت و من از یکی از دانشگاه های خارج پذیرش
گرفتم و خودم را برای شروعی دوباره حاضر می‌کردم، هر از گاهی هم با &quot;زهرا&quot;
تماس میگرفتم و دائم به شوخی می‌گفتم کارت نفرستادین یا اداره پست لفتش
می‌ده! که همیشه با خنده ای خداگونه جوابم رو می‌داد.او از آشنایی با حمید
بسیار خوشحال بود و من هم از اینکه او خوشحال است خوشحال بودم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;وقت سفر من و بعبارتی هجرتی دوباره از ایران فرا رسیده
بود، با همه دوستان و خانواده خدا حافظی کردم و بویژه دوستان &quot;هم اندیشم&quot;
را در جریان زندگی ام گذاشتم،شاید دو یا سه روز از طریق تلفن بدنبال
&quot;زهرا&quot; بودم تا از وی هم خدا حافظی کنم، اما نه تلفن منزلشان جواب میداد و
نه موبایلش.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پرواز من ساعتِ 4 صبح بود، وقتی وارد فرودگاه جدید
التاسیس شدم، پس از تحویل چمدان ها و پرداخت 300 دلار اضافه بار که خیلی
خیلی برایم گران تمام شد اما چاره ای نداشتم، روی یکی از نیمکتهای سالن
انتظار نشستم و بدون توجه به اینکه ساعت نزدیکهای 4 صبح است، یک SMS برای
&quot;زهرا&quot; فرستادم با این مضمون که &quot;خواهرم، خانم دکتر عزیز، هر چه گشتم،
نتوانستم پیدایت کنم و صدایت را بشنوم و یک خداحافظی آبرو مندانه باهات
بکنم،من الان فرودگاه هستم و تا ساعاتی دیگر پرواز خواهم کرد، ایمیل مرا
که داری، با من تماس بگیر،به حمید هم سلام برسان، برای ازدواجتان حتماً
خواهم آمد.&quot;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;حدود پنج یا شش دقیقه ای گذشت که ناگهان صدای زنگ موبایلم
را شنیدم، با ذوق و عجله به صفحهء تلفن نگاه کردم، دیدم از طرفِ &quot;زهرا&quot;
است،تا جواب دادم ، گفت : &quot; برادر عزیزم مگه صبح رو ازت گرفتن که این موقع
پیام می‌دی ، بعد خنده ای کرد و برایم آرزوی سفری خوب کرده و قول گرفت که
برای مراسم ازدواجش حتماً به ایران بیایم. دیدن &quot;زهرا&quot; در لباس سفید
عروسی، برایم چیزی کمتر از دیدن خدا نبود. دائم چهره خواهرانم که آنها هم
پزشک شده بودند در ذهنم مجسم میشد و روز ازدواجشان.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پس از خروجم از ایران و &quot;جا افتادن&quot; در کشوری که باید در
آن زندگی کنم و ادامه تحصیل بدهم و سر و سامان دادن به برنامه های تحصیلی
و انتخاب بیمارستان، سراغ تهیهء کامپیوتر رفتم، و همان روز خرید کامپیوتر
به اینترنت وصل شدم. اول از هر کاری ایمیل هایم را چک کردم و سری به سایت
&quot;دوستانم&quot; زدم و خواندن اخباری که دائم آهی از سر افسوس بر لبانم می آورد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;در میان ایمیلها، متاسفانه نامه ای نه از &quot;زهرا&quot; یافتم و
نه از حمید. نگران نشدم چون احتمال می‌دادم که دستشان بند است و به محض
یافتنِ وقتی آزاد برایم خواهند نوشت.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یک ماه از اقامت من می‌گذشت و خبری از &quot;زهرا&quot; نشد. به یکی
از سایت های بی طرف که در خارج از ایران است تقریباً هر شب نگاهی می
انداختم . این سایت در ایران فیلتر بوده و هست.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;حالا در خارج از کشور و بدون مواجهه با ابتذال فیلترینگ
راحت می‌توانستم به هر سایتی که دوست دارم سر بزنم.
یک شب که داشتم خبرهای ایران را می‌خواندم به خبری با این مضمون برخورد
کردم که یک پزشک جوان – دختری 27 ساله - در همدان در بازداشتگاه امر به
معروف و نهی از منکر &quot;خودکشی&quot; کرده است.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;راستش شنیدن اینجور خبرها از ایران متاسفانه یک عادت شده
است اما چیزی که باعث رجوع من به دو عدد قرص آرام بخش شد این بود که وقتی
واژه های &quot;دختر جوان پزشک، 27 ساله، همدان&quot; را کنار هم میگذاشتم،
ناخودآگاه به یاد &quot;زهرا&quot; می افتادم. اما با توجه به شناختی که از شخصیت و
روحیه ی &quot;زهرا&quot; داشتم، این &quot;توهم&quot; زود از ذهنم پاک شد چون به هیچ عنوان
نمی‌توانستم بین &quot;زهرا&quot; و &quot;خودکشی&quot; رابطه ای پیدا کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;شب بعد باز مطلبی در باره این &quot;خود کشی&quot; آمده بود و این
بار با ذکر نام خانوادگیِ &quot;بنی عامری&quot;. شنیدن خبر مرگ هرگز خوشایند نیست و
لی همینکه دیدم ننوشته اند &quot;بنی یعقوب&quot; خیالم راحت شد، اتفاقاً همان شب
ایمیل هایم را چک کردم و باز با ناباوری دیدم از &quot;زهرا&quot; خبری نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;دو سه روزی گذشت تا اینکه شبی در اخبار خواندم پزشک جوانی
که &quot;خودکشی&quot; کرده است &quot;دکتر زهرا بنی یعقوب&quot; است. نمیدانم چطور شد که آن
شب سکته نکردم ولی باز به خودم دلداری می‌دادم که غیر ممکن است این &quot;زهرا&quot;
همان &quot;زهرا&quot; باشد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;شب را به هر شکلی بود به صبح رساندم و چون به تعطیلات آخر
هفته (شنبه و یکشنبه) برخورد کرده بودم، وقت را غنیمت شمردم و با سایتی که
این خبر را درج کرده بود تماس گرفتم، آنها هم نسبت به نام خانوادگی &quot;زهرا&quot;
اظهار بی اطلاعی کردند و حتی گفتند که اگر نام خانوادگی درست این &quot;زهرا&quot;
را یافتم، به آنها نیز خبر بدهم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;هر چه با خود کلنجار رفتم که چطور می‌توانم به منبعی قابل
اطمینان دست پیدا کنم، چیزی به ذهنم نرسید که ناگهان متن خبر را دوباره
مرور کردم و خواندم که سرکار خانم &quot;شیرین عبادی&quot; وکالت این پروندهء
&quot;خودکشی&quot; را پذیرفته اند.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;حالا می‌بایست با این منبع مطمئن تماس میگرفتم. من، خارج از ایران، بدنبال تلفنِ دفتر خانم عبادی در تهران !!&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یادم افتاد که به خاطر یک مسئله خانوادگی که برای یکی از
اقوامم پیش آمده بود، در جستجوی وکیل بودم و همان وقت تلفن &quot;کانون وکلا &quot;
را از 118 گرفته بودم و در حافظه موبایلم حفظش کرده بودم. وقتی ساعت کشور
محل اقامتم را با ساعت ایران مقایسه کردم، دیدم که الان وقت زنگ زدن نیست،
از طرفی هم نمیخواستم با منزل &quot;زهرا&quot; تماس بگیرم و &quot;بیهوده&quot; پدر و مادرش
را نگران کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;صبح روز بعد با دفتر &quot;کانون وکلا &quot; تماس گرفتم و شماره
دفتر وکالت خانم عبادی را خواستم. کسی که آنسوی خط بود، بدون لحظه ای مکث،
انگار که دارد شماره تلفن منزلش را میگوید، بلافاصله شماره ای را داد و
حتی اجازه نداد از وی تشکر و خداحافظی نمایم و گوشی را قطع کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;به شماره ای که گرفته بودم زنگ زدم پیامگیر شروع به صحبت
کرد که دفتر خانم عبادی روزهای فلان و فلان از ساعت 4 تا 7 باز است. باز
از نظر زمانی مشکل پیدا کردم و باید منتظر میماندم تا روز بعد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&quot;آنروز&quot; آمد ، به بیمارستان نرفتم و تلفنی مرخصی یک روزه
گرفتم، به دفتر وکالت خانم عبادی زنگ زدم، منشی پاسخ داد، پس از معرفی
خودم تقاضا کردم با خانم عبادی صحبت نمایم، منشی گفت ایشان در جلسه هستند
و نمیتوانند صحبت کنند اما اگر کار مهمی دارید بفرمایید، من هم در باره
دوگانگی نام خانوادگی &quot;زهرا&quot; سئوال کردم، خانم منشی در نهایت بزرگواری و
مهربانی گفت نام خانوادگی درست &quot;بنی یعقوب&quot; است اما اگر دوست داشته باشید،
برای اطمینان بیشتر میتوانم از خود خانم عبادی هم سئوال کنم، گفتم بسیار
ممنون می شوم اگر چنین کنید، پس از چند لحظه خانم منشی گفت :&quot; خانم عبادی
عذر خواهی کردند که نمی‌توانند الان صحبت کنند ، اما نــــام درست
خــــانوادگـی &quot;دکتر زهرا&quot; ، بنی یعقوب است.نمیدانم چگونه تشکر و خداخافظی
کردم اما باز به خودم دلداری می‌دادم که حتماً تشابه اسمی است هر چند اگر
تشابه اسمی هم بود، از عمق فاجعه چیزی کم نمیکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;آن شب به موبایل &quot;زهرا&quot; زنگ زدم، دیدم &quot;خاموش&quot; است، موبایل حمید هم خاموش بود، باز دلم نمی آمد به منزل &quot;زهرا&quot; زنگ بزنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;شب بعد در حال گشت زنی در اینترنت بودم که به مقاله ای از خانم &quot;ژیلا بنی یعقوب&quot; برخورد کردم. آیا این هم تشابهه اسمی بود؟!&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;پس از خواندن مقاله، دیدم که تمام نشانی هایی که خانم
ژیلا ذکر کرده اند با &quot;زهرا&quot; یی که من میشناسم مطابقت دارد. به یاد روز
جشن افتادم و لبخندهای &quot;زهرا&quot; که برایم تقدس &quot;زهرا&quot; و &quot;زهرا&quot;ها را داشت و
دارد.
در پایان مقاله خانم ژیلا، ایمیل ایشان ذکر شده بود، با وی تماس گرفتم و
از تشابه اسمی ایشان و &quot;دکتر زهرا&quot; جویا شدم که ایشان هم پاسخ مرا دادند
مبنی بر اینکه شاید نسبت دوری با این خانواده داشته باشند چرا که هر دو
اصالتاً شمالی هستند . و البته من هم شمالی.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;نمیدانستم باید گریه کنم، خودکشی کنم یا همچنان منتظر
ایمیل &quot;زهرا&quot; باشم که برای جشن عروسی اش می‌بایست برایم ارسال کند و آن
ایمیل دیگر هرگز نخواهد رسید.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یکی دو روز گذشت، وقتی اطلاعات موجود در خبرها را کنار هم
گذاشتم، تمام بدنم را سرما گرفت، چشمانم خیس شد و ترانهء &quot;بن بست&quot; از
&quot;داریوش اقبالی&quot; که از سروده های &quot;ایرج جنتی عطایی&quot; است در ذهنم شروع به
خواندن کرد.
به گریه افتادم و نمی‌دانستم چه باید بکنم؟! من انتظار دیدن &quot;زهرا&quot; را در
لباس سفید عروسی داشتم و حالا به زور به او کفن پوشانده بودند!&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;گریه امانم نمی‌داد.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;فهمیدم که انتظار دریافت ایمیل از &quot;زهرا&quot; برای عروسی اش بیهوده است، که اکنون او را به عقد مرگ درآورده اند.
از زمین و زمینیانی که اینطور به گندش کشانده اند متنفر تر از همیشه شدم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;به &quot;خدا&quot; شک کردم و صحنه هایی از &quot;زهرا&quot; در لباس عروسی و
صحنه بعد کفن و گریه و شیون پدر و مادر و برادرش، صحنه های گورستان، دیدن
چهره های کریه افراد &quot;امر به معروف و نهی از منکر&quot; همه پشت سر هم از جلوی
چشمانم بی وقفه عبور کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;خواهرانم را در لباسهای عروسی شان دوباره بیاد آوردم اما اینبار یکی &quot;کم&quot; بود !&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;از زنده بودن خود شرمگینم و اگر – اگر – روزی به ایران بازگشتم، نمیدانم چگونه به چشمان پدر و مادر &quot;دکتر زهرا&quot; نگاه کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;نوبت، &quot;نوبت عاشقی&quot; &quot;زهرا&quot; بود.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;اما همه ما میدانیم که &quot;فصل عاشقی&quot; در ایران، فصل خون است و شکنجه و اعدام، فصل پرپر کردن &quot;رازقی&quot; ها.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;یک &quot;زهرا&quot; ی دیگر هم رفت ، نفر بعدی کیست؟!&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;بیست و یکم تیر هزار سیصد و هشتاد و هفت&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;strong class=&quot;spip&quot;&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;توضیح:نویسنده  ی مطلب در برخی از مواقع واقعیت را با خیال پیوند زده است،بنابراین برخی از بخش های این داستان &lt;strong class=&quot;spip&quot;&gt;خیالی&lt;/strong&gt; است ،هرچند که به قول نویسنده داستان هرچند تخیلی اما برمبنای روایت های مستند و واقعی تدوین شده است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 23:27:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این تراژدی تلخ رایج در ایران را بخوانید</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 153);&quot;&gt;تغییر برای برابری&lt;/span&gt; :  &lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;وقتی برای دوست
اروپایی ام از آمار بازداشت ها و احضار فعالان کمپین یک میلیون امضا می
گویم، می پرسد:&quot; با این همه بازداشت و احضار و فشار چه چیزی به شما انگیزه
می دهد که بازهم روی خواسته هایتان پافشاری کنید و بخواهید که این قوانین
نابرابر عوض شود؟واقعا فعالان زن ایرانی از زندان نمی ترسند؟شما شب ها
کابوس زندان نمی بینید؟&quot;&lt;/i&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;برایش می گویم که ما هم از زندان می
ترسیم و سایه این بازداشت ها و احضارها و حکم های تعلیقی روی زندگی ما هم
سنگینی می کند، اما چیزی که از همه این ترس ها و کابوس ها پر رنگ تر و قوی
تر است، زندگی زنانی است که قربانی این قوانین نابرابر شده اند و همه
زندگی اشان را از دست داده اند. زنانی که به یمن همین بازداشت ها و زندان
رفتن های گاه به گاه با آنها زندگی کرده ایم و حالا چیزی فراتر از سوژه
هایی هستند که باید ماجرایشان پیگیری شود، که حالا حتی اگر بخواهیم
فراموششان کنیم هم کابوس زندگی آنها دست از سر ما برنمی دارد.&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;دوست اروپایی ام نمی داند از کدام کابوس
حرف می زنم و من برایش از راحله می گویم. از زنی که که به خاطر همین
قوانین تبعیض آمیز به پای چوبه دار رفت و همه فریادهای ما از پشت دیوارهای
بلند اوین و تلاش دوستانمان در آن سوی دیوارها نتوانست نجاتش بدهد.&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;کاغذ پاره های زندانم را جستجو می کنم و
مطلبی را برایش می خوانم که قبل از اعدام راحله، پشت دیوارهای بلند اوین
نوشته بودم، به این امید که شاید جغد شوم مرگ ار روی شانه هایش برخیزد و
بالای چوبه دار نرود. این جغد شوم اما، تا وقتی که قانون، زن ها را به
عنوان یک انسان کامل به رسمیت نشناسد روی شانه های ما، زنان این مرز و
بوم، نشسته است و هر از گاهی قربانی می گیرد.&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;برخی همچون راحله و راحله ها در یک
چهارشنبه سرد و تلخ بالای چوبه دار می روند، برخی در گوشه و کنار همان
خانه هایی که قرار است کانونی گرم و پر از مهر باشد خود را به کام مرگ می
سپارند، برخی زیر ضربه های شوهر و پدری که طبق قانون خود را مالک زن می
داند جان می دهند و برخی دیگر نیز که بی هیچ اعتراضی رویه سوختن ساختن را
پیشه می کنند ، می پوسند و دم برنمی آورند.....&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;&lt;i class=&quot;spip&quot;&gt;این نوشته زمانی که راحله هنوز زنده بود،
چاپ نشد تا شاید خانواده شوهرش رضایت دهند. رضایت ندادند و راحله اعدام
شد...... نوشتن از رنج های راحله، از یک سو وفا به عهدی است که در سحرگاه
اعدام او با هم بندانش بستم برای گفتن از رنج های راحله، که فقط رنج های
او نبود و درد مشترکی است میان هزاران هزار زن ایرانی و از سویی دیگر
پاسخی برای این سوال که چرا ما فعالان زن ایرانی بعد از هر بازداشت مصمم
تر می شویم برای تغییر این قوانین تبعیض آمیز:&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot;&gt;آن طرف دیوارهای اوین که باشی باید هزار دلیل بیاوری که
چرا &quot;راحله&quot; و راحله ها سزاوار مرگ نیستند و به خاطر فشار این قوانین
نابرابر و شرایط سخت تحمیلی بر آنها است که به چنبره جرم و جنایت کشیده
شده اند. اینجا اما، در سلول های دلگیر بند نسوان نیازی به بحث و جدل
نیست. زنان زندانی که اغلب ستم این قوانین تبعیض آمیز را با گوشت و
استخوانشان لمس کرده اند، با استناد به حقوق بشری ترین و در عین حال ساده
ترین دلائل می خواهند که راحله اعدام نشود. صدای آنها اما در همهمه
مناسبات مردسالاری که از زن اطاعت می خواهد و سکوت، گم می شود.&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله زن جوان روستایی که 3 سال است به اوین آمده اما، بی
هراس از سایه سهمگین مرگ عصر به عصر روزنامه ها را بین زندانی ها تقسیم می
کند و در جواب زنان زندانی که در گوشه و کنار برایش اشک می ریزند، با همان
لهجه شیرین و ساده روستایی اش می گوید : &quot; هر چه خدا بخواهد همان می شود.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;27 ساله است و دست از زندگی شسته، بی هیچ آرزو و امیدی .
حتی آرزوی دیدن فرزندانش را هم نمی کند. می گوید:&quot; وقتی آمدم اینجا دخترکم
دو سال داشت و پسرم 3 ماه. حالا اگر من را ببینند دلشان مادر می خواهد و
من نیستم که برایشان مادری کنم. طفل معصوم هایم از غصه دق می کنند.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;اینها را هم با همان آرامش همیشگی اش می گوید. انگار نه
انگار که در دو قدمی مرگ است. می خواهم تلنگری بزنم شاید برای نجاتش دست و
پا بزند، می پرسم بعد 3 سال بچه هایت تو را یادشان هست؟ در چشمهایم خیره
می شود و با خودش زمزمه می کند:&quot;شاید من از یادشان رفته باشم، اما می دانم
که انها یک چیزی گم کرده اند. من مادرم و از دلشان خبر دارم. هر شب
خوابشان را می بینم.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;دادگاه حکم داده راحله باید اعدام شود، چون شوهرش را کشته
است. اما نپرسیده که چرا راحله ساده روستایی که در این سه سالی که پشت
میله های اوین است، کسی از او جز صبوری و مهربانی و گذشت ندیده، این کار
را کرده است؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله در 15 سالگی به عقد شوهرش درآمد، به یمن همان
قانونی که اجازه ازدواج دختران را در 13 سالگی صادر کرده است:&quot;پدرم فقیر
بود و خانواده ام می ترسیده اند من روی دستشان بمانم. من هم نمی خواستم
سربارشان باشم. یک روز وقتی من خانه نبودم از طرف من به یکی از خواستگارها
جواب بله دادند.من اصلا نمی شناختمش، 9 سال از من بزرگتر بود و فقط دو
کلاس سواد داشت.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله سر سفره عقد نشست، چون چاره دیگری نداشت، 9 سال با
خوبی و بدی این زندگی ساخت. بارها و بارها کتک خورد، آنقدر که بیهوش شد و
کارش به بیمارستان کشید. بارها و بارها تحقیر شد. توهین شنید. شاهد
هوسبازی ها وتریاک کشی های شوهرش بود و همه همه را تحمل کرد:&quot;برای هر چیز
کوچکی دعوا راه می انداخت و کتکم می زد. موهایم را دور دستش می پیچاند و
به این طرف و آن طرف پرتم می کرد، می خندیدم ، ناراحت می شد. موهایم را در
خانه خودم باز می کردم، ناراحت می شد. لباس خوبی می پوشیدم، ناراحت می شد
و برای همه اینها کتکم می زد. آنقدر از پله های خانه مرا هل داده بود
پایین که گاهی اوقات فراموشی می گرفتم.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله همه اینها را تحمل کرد بی آنکه هیچ قانون بازدارنده
ای برای مرد باشد و نه هیچ مرجع قانونی که شکایت زن را بدون هزار اما و
اگر بپذیرد. و در آخر وقتی جلوی چشمان خودش و در خانه خودش، شوهرش را با
زنی دیگر دید، با زنی که به بهای 10 هزار تومان به خانه او آمده بود، کاسه
صبرش لبریز شد:&quot;سه روز قبل از قتل، زن آورده بود خانه. خودم دیدمشان.
اعتراض کردم. گفتم دیگر این زندگی را نمی خواهم. پرسیدم چرا این کار را
کردی؟ عوض اینکه عذر خواهی کند، اذیتم کرد. تهدیدم کرد که به هیچ کس چیزی
نگویم. نگویم که قبلا هم بارها این کار کرده. گفت اگر لب بازکنی می کشمت.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله می خواست به به پلیس خبر بدهد. همسایه اش گفت فایده
ندارد. پلیس حرفت را قبول نمی کند، تازه اگر شوهرت بگوید که صیغه اش کرده
بودم و پلیس هم بگوید کار خلاف قانون که نکرده، چه داری که بگویی؟؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;کاری از راحله بر نمی آمد جز صبوری و صبوری. مثل همه این
سالها.... اما دو روز بعد از این اتفاق شوهرش شبانه سراغش آمد و می خواست
او را بکشد. این گفته راحله در دادنامه ای که خطاب به دیوان عالی کشور
نوشته نیز آمده است:&quot; بچه هایم شبها پیش من می خوابیدند. یکی این طرفم.
یکی آن طرف. آن شب یک لحظه چشم باز کردم و دیدم که بچه ها را برده گوشه
اتاق و خودش بالای سر من است. دستهایش را نزدیک گلویم آورده بود و می
خواست خفه ام کند. تا چشمهایم را باز کردم دستپاچه شد و رفت. تا خود صبح
از ترس بیدار بودم و ذکر می گفتم. فردا وقتی دوباره پرسیدم چرا این کارها
را با من می کنی؟ یک قرص که می گفت آرامبخش است به من داد و گفت بخور. قرص
را که خوردم نفهمیدم چه شد. سرم گیج رفت و یک دفعه انرژی ام آنقدر زیاد شد
که می توانستم کوه را از جایش بلند کنم. همه وجودم پر از خشم بود. پر از
تحقیر. دیگر نمی توانستم تحملش کنم. یک آهن برداشتم و زدم به سرش. خودم هم
نمی دانستم دارم چه کار می کنم......&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;انگار همه زجرها، تحقیرها و سختی ها یک جا جمع شده بود و
راحله را از خود بیخود کرده بود. دیگر نمی توانست همچون همیشه صبوری پیشه
کند. گذشت کند. تحمل کند. طاقتش تمام شده بود و در یک لحظه ای که خودش هم
نمی دانست چه شد، شوهرش را کشت:&quot; از اولش هم همدیگر را دوست نداشتیم. نمی
شد هم که طلاق بگیریم.. خانواده هایمان طلاق را بد می دانستند. یک بار که
به آخر خط رسیده بودم، رفتم خانه پدرم و گفتم طلاق می خواهم. گفتند دختر
باید اسم مرد رویش باشد و شبانه از خانه بیرونم کردند. شبانه برگشتم خانه
شوهرم، چاره ای نداشتم. شوهرم و خانواده اش که با صدای در از خواب بیدار
شده بودند مرا به باد کتک گرفتند. آنقدر زدند که بی هوش شدم. کارم به
بیمارستان کشید و سه روز بستری بودم.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;با همه اینها وقتی که برای طلاق به دادگاه رفتند، دادگاه
قبول نکرد و برای 4 ماه دیگر وقت داد که شاید مصالحه کنند. تا چهار ماه
دیگر شوهرش هم منصرف شد و گفت طلاقش نمی دهد.همان روزها بود که از
روستایشان در سراب، به تهران آمدند:&quot;تهران که آمدیم باز هم کتک ها شروع
شد. کتک می خوردم چون چای کمرنگ بود. کتک می خوردم چون حامله شده بودم.
کتک می خوردم چون به خاطر حاملگی شکمم جلو آمده بود و می گفت زشت شده ای.
کتک می خوردم چون من را نمی خواست و دلش هوای دختر جوان تر کرده بود....&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;همه اینها بود که راحله را به آن لحظه جنون آمیز کشاند.
خودش می گوید:&quot; نمی خواستم بکشمش. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. خسته
ام کرده بود. آنقدر من را از خودش متنفر کرده بود که به تنگ آمده بودم.از
یک طرف من را کتک می زد و از طرف دیگر می خواست که در رختخواب برایش
کارهای عجیب و غریب بکنم. می رفت فیلم های پورنو می دید و همان ها را از
من می خواست. نمی توانستم آن کارها را بکنم. خجالت می کشیدم. کتکم می
زد.دلم می خواست با من مهربان باشد ،نوازشم کند اما فقط کتک بود و
زورگویی. انگار که دشمنم بود نه شوهرم&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;شاید اگر آن هنگام که راحله کتک می خورد کسی به دادش می
رسید. شاید اگر آن موقع که هوسبازی های شوهرش را می دید می توانست به جایی
شکایت کند و شاید اگر حرفش را می پذیرفتند و می توانست طلاق بگیرد، هیچ
وقت کار به اینجا نمی رسید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله می گفت:&quot;وقتی شوهرم زنده بود از ترس او نمی توانستم
به کسی شکایت کنم. چند باری هم که مخفیانه و با هزار مکافات به دیگران
گفتم، هیچ کس کاری نکرد. هیچ کس باور نکرد که این همه بلا سرم آمده، من هم
همه چیز را قورت دادم. فقط از خدا می خواستم که بهانه نگیرد و من را کتک
نزند.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;می پرسم اینها را در دفاعیاتت به قاضی گفتی؟ آن وقت ها
نمی دانسته &quot;دفاع&quot; یعنی چه!!:&quot; هر وقت در دادگاه به من می گفتند آخرین
دفاعت را بگو، جواب می دادم خب کشتمش دیگر. وقتی به زندان آمدم بود که
فهمیدم &quot;دفاع&quot; یعنی چه. آن وقتها هنوز فارسی را خوب بلد نبودم.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;با همه اینها تا چند روز قبل از اعدامش هنوز باور نمی کرد
که هیچ کس حرف های او را نپذیرد. می گفت اگر بگویم آن مرد چه بر سرم آورده
شاید اعدامم نکنن. شاید بفهمند که در چه شرایطی کنترلم را از دست دادم و
آن کار را کردم. چند ماه پیش از آن اتفاق شوم می خواست کار کند، می خواست
با آموختن حرفه ای سالهایی را که باید پشت نیمکت مدرسه می نشست و زندگی
کردن را می آموخت جبران کند، شوهرش اجازه نداد. قانون هم طرف او بود. طبق
قانون مرد می تواند زن را از شغلی که مخالف شئونات خانوادگی باشد منع کند
و این شئونات خانوادگی آنقدر کلی و مبهم و گسترده است که تمامی حرفه ها را
دربر می گیرد.:&quot;می خواستم آرایشگری یاد بگیرم. نگذاشت. اینجا اما هم
آرایشگری یاد گرفته ام، هم قالی بافی و هم خیاطی. اگر از خونم بگذرند. اگر
آزاد شوم. باید بتوانم خرج بچه هایم را بدهم.&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله هنوز به زندگی امید داشت، اما قدرت این قوانین
نابرابر از امید او بیشتر بود. خیلی بیشتر. آنقدر که قاضی حتی از راحله،
از راحله مظلوم و آرامی که موقع حرف زدن سرش را به زمین می دوخت ، نپرسید
چه شد که شوهرت را کشتی و یا اگر هم پرسید هیچ کدام از آن کتک ها و آزار و
اذیت ها و ازدواج اجباری و زندگی اجباری و خیانت ها... نتوانست کفه ترازو
را کمی به نفع راحله سنگین کند. حکم او فقط مرگ بود و مرگ.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;راحله نمونه کامل زنی بود که زیر فشار این قانون نابرابر
نابود شد. در 15 سالگی شوهرش دادند به حکم قانونی که اجازه ازدواج دختران
را از 13 سالگی صادر کرده است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;همه خشونت ها  و  ضرب و شتم های شوهرش را تحمل کرد، به حکم قانونی  که در قبال  خشونت از زنان حمایت نمی کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;سه سال تمام فرزندانش را ندید و بدون دیدن آن ها بالای
چوبه دار رفت، به یمن قانونی که سرپرستی فرزندان را حق پدر می داند و بعد
از مرگ پدر هم جد پدری را حاکم بر سرنوشت فرزندان زنی می کند که نه ماه
آنها را در شکم داشته و به دنیا آورده است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;در برابر هوسبازی ها و خیانت شوهرش فقط سکوت کرده و سکوت؛
به حکم قانونی که زبان مرد را دراز می کند که بگوید کار خلاف قانون که
نکرده ام،صیغه اش کرده ام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p class=&quot;spip&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;وقتی زندگی برایش جهنم شد، نتوانست حتی طلاق بگیرد به حکم
قانونی که طلاق را حق مردان می داند ، برای درخواست طلاق زن هزار اگر و
اما می آورد و هیچ کدام از بلاهایی که سرش آمده را مصداق عسر و حرج نمی
داند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;font size=&quot;5&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;و در آخر نتیجه همه صبوری ها تحمل و تلاش او برای حفظ
زندگی و خانواده اش ، یک لحظه جنون آمیز بود که شوهرش را به کام مرگ
فرستاد و راحله را بالای چوبه دار......&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.change4equality.net/spip.php?article2082&quot;&gt;لینک به این مطلب&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 08:00:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایتی خواندنی از تکه ای از تاریخ ایران</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right; font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 15pt;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 15pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
		&lt;/div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br style=&quot;font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; font-family: verdana,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;font-size: 15pt;&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; </description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 09:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>
&lt;table width=&quot;580&quot; cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;2&quot; bordercolor=&quot;#111111&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;border-collapse: collapse;&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;center&quot;&gt;&lt;center&gt;
&lt;b&gt;     &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#617c58&quot; style=&quot;font-size: 18pt; margin-bottom: 20px;&quot;&gt;
     خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#617c58&quot; style=&quot;font-size: 15pt; margin-bottom: 20px;&quot;&gt;( بخش ٢)

     &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/center&gt;
&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
          &lt;tr&gt;
          &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;left&quot;&gt;
          &lt;hr size=&quot;1&quot; noshade=&quot;noshade&quot; color=&quot;#617c50&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
          &lt;tr&gt;


          &lt;!--include content--&gt;
           
          &lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;
          
          &lt;table width=&quot;95%&quot; border=&quot;0&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;titr&quot;&gt;
          &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; color: rgb(51, 51, 153); line-height: 170%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خيال
می کنم که بسياری از وقتها دست نزدن به کاری در سياست، فعال نبودن، مبارزه
نکردن، بهتر از مبارزه کردن نادانسته است. نفس مبارزه يا فداکاری، به خودی
خود دارای ارزش نيست. چيزی که کم داشته ايم و کم داريم شعور اجتماعی –
سياسی است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; color: rgb(51, 51, 153); line-height: 170%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; color: rgb(51, 51, 153); line-height: 170%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; color: rgb(51, 51, 153); line-height: 170%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;شاهرخ مسکوب&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;posts&quot;&gt;
     


          
              &lt;!---------------------------------FIRST-----------------------------------&gt;
                                        
           
               


         

                                  



&lt;center&gt;
     &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 18pt; font-weight: bold; line-height: 165%;&quot;&gt;
عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 18pt; font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;180&quot; height=&quot;271&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/kamshad.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/center&gt;

            
 
                 
           &lt;!------------------Text----------------------&gt;



 &lt;div align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
شاهرخ براى كارهاى حزبى به اصفهان آمده بود و من براى ديدن خانواده و
گذراندن مرخصى تابستان. طبق معمول دلقكى مى كرديم و مى خنديديم و ليچار مى
گفتيم. ناگهان تعدادى كاميون پشت سرهم از دور پيدا شد. بلند گو داشتند و
مرتب شعار مى دادند و گروهى پسربچه و سرباز و روستايى سوار بر آنها مى
رقصيدند و فرياد مى كشيدند: «زنده باد شاه!»، «مرده باد مصدق!»، «مرگ بر
توده اى خائن!» چند تا از پسران پولدارهاى شهر، منسوبان همسر اول شاهرخ،
هم در ميان رقصندگان كاميون ها بودند. بهتمان زده بود، هنوز سردرنمى
آورديم چه مى گذرد. كاميون پشت كاميون مى آمد، همان شعارها را پخش مى كرد
و انبوهى مردم به دنبال آنها مى دويدند و ما مات و متحير ميخكوب ايستاده
بوديم و تماشا مى كرديم. ناگهان صدايى از ميان جمعيت شاهرخ را خواند.
روگردانديم، حسن آقا راننده كاشفى پدر زن شاهرخ بود كه تصادفاً از آنجا مى
گذشت و چشمش به ما افتاده بود. دست شاهرخ را با عجله گرفت، او را به زور
به كوچه مجاور كشاند و بدون آنكه حرفى بزند دوان دوان ما را به اتومبيل
خود رساند. از صحنه كه دور شديم رو به شاهرخ گفت: «آقا، از جونتون سير
شديد؟ اگر كسى ميون جمعيت شما را مى شناخت، تيكه بزرگ بدنتون گوشتون بود»
و افزود: «آقا مگه نمى دونيد كودتا شده شاه برگشته!» وقتى به خانه كاشفى
رسيديم همه دلواپس شاهرخ بودند. هوا پس بود و او را بى معطلى فرستادند به
تهران.
&lt;br /&gt;شاهرخ اندكى پس از وقايع ۲۸ مرداد به زندان افتاد و چهار سال در بند
بود. اين سال ها من در خارج بودم ولى از راه نامه هاى مادرش و برادر جوانم
كه مدتى با خانواده مسكوب مى زيست از حال هم باخبر بوديم و گاه به وسيله
آنها كتابى مى خواست و از انگليس برايش مى فرستادم.
&lt;br /&gt;وقتى در ۱۳۳۹ به ايران برگشتم شاهرخ آزاد نشده بود. در همان هفته هاى
اول بازگشت نامه اى برايم رسيد كه به ديدن آقاى حسين علا وزير دربار بروم.
حيرت زده رفتم. معلوم شد استاد انگليسى راهنماى من در كيمبريج هم كلاسى
علا بوده و با هم دوستى ديرين دارند و جناب پروفسور بدون آنكه چيزى به من
بگويد شرحى در مناقب من به علا نوشته: پرسيد مى خواهى چه كنى گفتم قرار
است به شركت نفت برگردم. گفت نه دست نگه دار تا من با اعليحضرت صحبت كنم،
از وجود امثال شما بايد بهتر استفاده شود! شب كه شاهرخ به منزل ما آمد
جريان را برايش تعريف كردم. سرى تكان داد و پوزخندى زد. همين و بس. فردا
سحرگاه به منزل ما آمد و بى درنگ گفت «من ديشب تا صبح نخوابيده ام و آمده
ام تكليفم را با تو معلوم كنم. تو اگر دربارى هستى و مى خواهى از اطرافيان
اعليحضرت همايونى شوى كه خداحافظ مرا با تو ديگر كارى نيست. اگر مى خواهى
در جرگه ما باشى سرت را بينداز زير و برو شركت نفت سر كارت.» و من سرم را
انداختم زير و رفتم سر كارم. و بار ديگر شاهرخ مسير زندگى ام را تغيير
داد. منظورم ذكر پايمردى شاهرخ در دوستى است كه سر هر بزنگاه به داد من مى
رسيد. شاهرخ چراغ راهنماى زندگى من بود.
&lt;br /&gt;شاهرخ پس از زندان با چند تن از دوستان اصفهانى شركتى- شركت «گونيا»-
تشكيل داده بودند. من عصرها از اداره به دفتر آنها مى رفتم، گپ مى زديم و
چاى و قهوه مى خورديم. شركت رونقى نداشت، كسب و كار كساد بود. دستگاه هاى
دولتى پول آنها را نمى دادند، ندانم كارى شركا هم مزيد بر علت شده بود. با
اين حال يكى از پيمانكاران رقيب كه آنها را موى دماغ خود مى ديد، شوخى جدى
يكى از دو سركش «گ» تابلو «گونيا» را تراشيده بود. مدتى گذشت، يك روز به
شاهرخ كه مديرعامل شركت بود گفتم چرا تابلو را درست نمى كنيد اين مايه
آبروريزى است. با حاضرجوابى هميشگى اش خونسرد گفت: «چه مانع دارد، شايد به
اين وسيله كمى مشترى پيدا كنيم و عدو شود سبب خير...»
&lt;br /&gt;مشترى پيدا نشد و دكان را تخته كردند. شاهرخ سپس رفت در شركت ريالكو
كار گرفت. اين شركت عمدتاً متعلق به مصطفى فاتح بود. يادم مى آيد من و
شاهرخ و يكى دو نفر ديگر از دوستان اصفهانى كه همه فاتح را از پيش مى
شناختيم صبح هاى جمعه به خانه او نزديك ميدان بهارستان مى رفتيم. در
كتابخانه درندشت او مى نشستيم و تا ظهر از تاريخ و ادبيات و سياست و كتاب
و جز اينها حرف مى زديم و گاه موسيقى مى شنيديم. فاتح به اصطلاح امروزى ها
مرد فرهيخته اى بود. اما صحبت سياست روز و اوضاع مملكت كه پيش مى آمد چنان
به محمدرضا شاه و اطرافيانش مى تاخت كه ما جوانان توده اى انقلابى «سابق»
لرزه بر انداممان مى افتاد. اطلاعاتش درباره بزرگان حكومت و آنچه در پشت
پرده مى گذشت فوق العاده بود و چشم و گوش ما را حسابى باز كرد. بالاخره هم
ماموران سازمان امنيت شاه به خانه اش ريختند و كتابخانه كم نظيرش را با
خود بردند و در اين ميان دست نوشته جلد دوم پنجاه سال نفت ايران نيز
ناپديد شد. فاتح بقيه عمرش را در خارج به سر برد و در غربت مرد. شاهرخ هم
ديرى نپاييد كه از كارخانه دارى و سر و كله زدن روزانه با كارگران و
مشكلات آنها به تنگ آمد. شركت ريالكو را ترك كرد و به دعوت دوستى كارمند
سازمان برنامه شد با اين شرط كه پيش ازظهرها با او كارى نداشته باشند. از
آن پس صبح ها در اتاقش را از تو قفل مى كرد. مى خواند و مى نوشت و گاه باخ
مى شنيد...
&lt;br /&gt;شاهرخ پس از وقايع مجارستان و به ويژه افشاگرى هاى خروشچف در ۱۹۵۶
درباره جنايت هاى استالين به كل از حزب توده و فعاليت سياسى بريد و پس از
انقلاب اسلامى ۲۵ سال در خارج، در پاريس، زيست، ۱۲ سال آخر را در پستوى يك
دكان. تا چند سال پيش از درگذشتش صبح تا ظهر پشت پيشخوان اين دكان مى
ايستاد و دكاندارى مى كرد و بعدازظهر و شامگاه به خواندن و نوشتن مى
پرداخت و اين به قول نويسنده اى ارجمند در محتوايى ديگر «ستمى بر ما و بر
فرهنگ ما» بود. شش سال پيش در سفرى به پاريس شبى در پستوى اين دكان نشسته
بوديم. شنگول و سرحال بوديم. اين روزهايى بود كه شاهرخ غرق خواندن مارسل
پروست بود. دفترچه اى آورد و گفت مى خواهم چيزى برايت بخوانم و شروع كرد و
خواند و خواند تا رسيد به:
&lt;br /&gt;«خيال مى كرد زندگى بازى شيرينى است كه فردايى ندارد، شقايق وحشى،
بنفشه نوشكفته بود. از كجا مى دانست كه تندبادهاى ريشه كن پشت كوه و كمر
دزدانه كمين كرده اند. هنوز صداى سوخته و غريبانه قمر را نشنيده بود كه مى
خواند:
&lt;br /&gt;
(موسم گل دوره حسن يك دو روزى است در زمانه!&lt;br /&gt;
اى به دل آرايى به عالم فسانه)




&lt;br /&gt; &lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;200&quot; height=&quot;276&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/meskoob4.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
چقدر پدرم اين تصنيف را دوست داشت و گاه و بى گاه براى خودش زمزمه مى كرد.
شايد او هم زيبايى را فسانه اى مى دانست كه عمرى به كوتاهى رؤيا دارد و تا
بيدار شوى رفته است. از ناپايدارى اين دم دلپذير اما گريزان نيست كه
پريشان و از خود بى خود مى شويم _ آنگاه كه بيمارى بال هايش را باز مى كند
و مانند كلاغى دزد بر نهال تن مى نشيند؟... جان رنجور به سبكى دود مى شود
و ثقل خاك تنى را كه ماواى زيبايى است فرو مى كشد تا به زمين بدوزد و
غبارش را به باد بسپارد... پيش از آن پيروزى مرگ را ديده بودم، بر پيكر
پدرم و برادرم ايستاده بود، دست درازش چون دشنه اى قلب ستاره را مى شكافت
و مادرم در ظلمت خاك سرنگون مى شد... روزها همچنان كه مى گذرند فراموشى را
در خود دارند و آن را مانند مهى، غبارى خاكسترى در راه جا مى گذارند...
گاه رفتگان سال هاى مرده زنده تر از زندگان مى نمايند و گاه آينده هنوز
نيامده را هم اكنون مى بينيم. و طاقت ديدن نداشتم. پر از شكوه و شكايت
بودم. از خدا گله داشتم يا از عمر بى وفا نمى دانم...» (اين نوشته سال بعد
با عنوان سفر در خواب منتشر شد. انتشارات خاوران، پاريس ۱۳۷۷)
&lt;br /&gt;در اينجا ايستاد. اشك از چشم هايش سرازير بود، گفت ديگر نمى توانم
بخوانم. حالا تو بخوان. خواندم و همسفر او در خواب شدم. كمى بعد من هم به
هق هق افتادم. اينها خاطرات نوجوانى ما در اصفهان بود و اشك هر دومان اشك
شوق يادآورى روزهاى شاد جوانى، روزهاى سرزندگى و سبكبالى.
&lt;br /&gt;
در كتاب روزها در راه مى نويسد:

&lt;br /&gt;«حسن سه شنبه آمد و امروز صبح رفت. چند روزى با هم بوديم و به قول
غزاله من عشق روزگار را كردم... چه تفاوتى است ميان روزهايى كه با حسن در
چهارباغ قدم مى زديم و اين روزها كه با هم در كنار «سن» راه مى رفتيم.
تفاوت در مكان را نمى گويم؛ كه پرسيدن ندارد. حتى تفاوت در زمان توجه مرا
برنمى انگيزد. آن سال فلان بود و اين سال بهمان. آن وقت بيست ساله بوديم و
حالا هفتاد... تفاوت در حال نفسانى، كيفيت روح دو نفر را مى گويم در رابطه
دوستانه _ كه البته زمان با سيرى پنجاه ساله در تحول و دگرگونى آن دست
داشته، بستر اين تحول بوده و هر آزمون روزانه اين رابطه را در تن خود
پرورده و باز در تن به ثمر رسانده، مثل زنى كه نطفه را در زهدان بگيرد و
به دنيا بياورد. ولى در اينجا توجه من به نقش زمان در ساختن و پرداختن اين
رابطه نيست بلكه در اين است كه پس از ساخت و پرداخت حالا اين رابطه، اين
كه هست چه كيفيتى دارد؟ دو جانى كه در غفلت شاد جوانى به هم برخوردند و در
بازار دراز و آشفته، سرپوشيده و نيمه تاريك كه به زندگى ما بى شباهت نيست،
همراه شدند حالا همديگر را چه جور درمى يابند، در سكوت، در نگاه، شوخى ها
با تك مضراب هاى گاه و بى گاه براى وارونه جلوه دادن چيزى كه هست و كاستن
از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن كه نمى گوييم، يا نگفتنى گويا يا كنايه
اى رفيقانه؟ ديروز كه به حسن تلفن كردم گفتم باز هم كه دور و بر ما مى
پلكى، گفت از بدشانسى يك عمر است كه سرگردانيم. اين رابطه چه سرشتى دارد؟
دوستى كلمه يا مفهوم گنگ، گسترده و مبهمى است كه حال هاى نفسانى بسيارى را
دربر مى گيرد. اين نه كافى است نه گويا. شايد اگر پروست بود مى توانست
بنويسد. اين كار به او مى برازد و بس.»
&lt;br /&gt;در يكى از سفرهايش به لندن در پارك با هم قدم مى زديم، شوخى جدى گفتم
بدم نمى آيد قبل از تو بميرم و تو يكى از آن سوگندنامه هاى كذايى كه در
مرگ هوشنگ مافى و سهراب سپهرى و امير جهانبگلو نوشتى براى من بنويسى... در
بازگشت اش به پاريس در يادداشت ۸/۷/۹۴ (روزها در راه) مى نويسد:
&lt;br /&gt;«از لندن برگشته ام، هنوز برنگشته دلم براى حسن تنگ شده. از بس
مهربانى هر دوشان خوب است، زن و شوهر. ولى دوستى با حسن خصوصيت ديگرى
دارد. چنان عميق است كه انگار از عمر پنجاه ساله اش (از ۱۳۲۳) قديمى تر
است، انگار ريشه در تاريخ دارد. به زمان هاى دور گذشته، به سال هاى دراز
پيش از تولد ما بازمى گردد؛ به اصفهان دوره ملكشاه و خواجه نظام الملك، به
مسجد جمعه و بازار، به روزگارى كه ناصرخسرو از آن مى گذشت و مردم جى و
شهرستان را سياحت مى كرد يا نمى كرد. نمى دانم چرا؟ شايد براى مدرسه
صارميه پشت بازار باشد و محله نو و گودلرها يا سرجوبشاه و خانه هاى ما در
دل همان فضا و پيدايش دوستى ما در حال و هواى همان عهد كه هنوز چيزى از آن
_ مانند ياد آوازى يا طعم آب گوارا و خنكى در خاطره _ باقى مانده است.
&lt;br /&gt;هواپيما تاخير داشت و يك ساعت به انتظار گذشت و فكر و خيال هاى
پريشان كه اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائيل شود تكليف
من چه خواهد شد، چه مى شوم...
&lt;br /&gt;انتظار با اين فكرها گذشت و گاه و بى گاه چند فحش به خودم چاشنى اين
ترس از بلاى نيامده مى شد. فحش به مردك ابلهى كه از ترس آينده، بى خبرى،
غافلگيرى و ابهامى كه در آن است، براى ناراحت كردن خودش عجله دارد. شاهرخ
واقعاً خر غريبى است.
وقتى نخستين بار در ۱۹۹۶ معلوم شد «پلاكت»هاى خون شاهرخ زياد است و احتمال
سرطان مى رود، احساس اولش براى غزاله دخترش بود و احساس دوم «نقشه هاى
چندين ساله و دو سه كار ناتمام، از جمله اداى دين به مادرم، فردوسى و
مرتضى». دو دين آخر را در واپسين ساليان عمر ادا كرد: ارمغان مور، دريافتش
از شاهنامه (كه پس از مرگش انتشار يافت) و كتاب مرتضى كيوان كه در ۱۳۸۲ در
تهران منتشر شد و دين اول، در قبال مادرش - «كه مى دانى او را بيش از دوست
داشتن مى پرستيدم» - در دفترهاى منتشر نشده روزانه نويسى هايش به نحو
شايان ادا شده است. اميدوارم روزى به چاپ برسد.
&lt;br /&gt;بيمارى جدى شاهرخ از حدود هفت ماه پيش از مرگش شروع شد. كسالتش را
تنبلى مغز استخوان (Myclodisplasic) تشخيص دادند كه ظاهراً بيمارى نوظهورى
است. چندى بعد ناچار هر هفته به بيمارستان مى رفت و خون جديد به او تزريق
مى كردند. روزهاى بلافاصله پس از تزريق معمولاً سرحال بود، روزهاى آخر
هفته قوايش تحليل مى رفت. دو ماه پيش از مرگ سلول هاى سرطانى در خون ديده
شد. آخرين بارى كه براى تزريق خون به بيمارستان رفت چون تب شديد داشت
بسترى اش كردند. از قضا من تازه به تهران آمده بودم كه اطلاع دادند حالش
بحرانى است. خود را به پاريس رساندم و چون نزديكانش نمى خواستند وخامت
حالش را دريابد تظاهر به اين كردم كه سفرم به تهران عقب افتاد و چند روزى
در لندن بيكار بودم گفتم سرى به شماها بزنم. گفت خوب كردى باهات خيلى كار
دارم. دو سه روز اول كه حالش بهتر بود بيشتر حرف هايش را زد، همه در مورد
كارها و نوشته هايش: آنچه چاپ نشده و پراكنده برجاى مانده، تحقيقات دينى
اش، بقيه خاطراتش كه در روزها در راه به چاپ نرسيده، نامه هايش، شعرهاى
ايام جوانى اش ووو كه همه مى رساند از وضع حال خود به خوبى آگاه است.
نگران آخرين كتابش، با عنوان ارمغان مور بود كه در تهران در دست چاپ بود و
براى غلط گيرى نهايى فرستاده شده بود و بيش از نيمى از آن را تصحيح نكرده
بود از من خواست بقيه اش را بازخوانى و آماده چاپ كنم و به ناشر برسانم.
(ارمغان مور، جستارى در شاهنامه، سال پيش توسط نشر نى در تهران انتشار
يافت.) مقدار زيادى از يادداشت هايش در مورد شاهنامه بلااستفاده مانده
است. گفت مجلدات شاهنامه بروخيم را در ايام جوانى و شاهنامه چاپ مسكو را
در سال هاى بعدى مفصل حاشيه نويسى كرده است و سفارش كرد اولى را كه نزد
پسرش اردشير در اصفهان است و دومى را كه در اتاق كار خودش است و نيز
يادداشت هاى وسيع و پراكنده اش را در طول ساليان درباره شاهنامه در مشورت
با دو تن از دوستان دانشگاهى اش كه نام برد در اختيار دانشگاه معتبرى
بگذارم. گفت مقايسه حاشيه نويسى هاى اين دو متن دگرگونى ديدگاه و سير تحول
فكرى او را طى ساليان درباره شاهنامه و فردوسى به دست مى دهد و شايد روزى
كسى همت به اين كار گمارد.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;372&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/meskoob5.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
شاهرخ آدم بسيار شوخى بود، بيش از هركس به خودش مى خنديد. در حاضرجوابى كم
نظير بود. من و او عمرى يكديگر را دست انداختيم و به ريش هم خنديديم. روز
دومى كه در بيمارستان به ديدنش رفتم دست چپش را كه روز قبل سالم بود از
بالا تا پايين پانسمان كرده بودند. گفتم اين چيست؟ گفت ديشب مى خواستند
سرم ها را كه مدتى است در دست راستم است به دست چپ وصل كنند، هر چه گشتند
نتوانستند رگى پيدا كنند و دستم را به كل مجروح كردند. گفتم- چرا به آنها
نگفتى «من رگ ندارم!» لبخندى زد و گفت: «آخه، حسن، همه چيز را كه نمى شود
به همه كس گفت... هم خودت را لو مى دهى هم دوستانت را.»
&lt;br /&gt;شاهرخ در روزهاى آخر كسى را نمى پذيرفت. خوش نداشت دوستانش در آن
حالت او را ببينند. داريوش شايگان كه در آن روزها در پاريس بود، مى خواست
به ديدارش بيايد. از شاهرخ پرسيدم رضايت داد. وقتى داريوش وارد اتاق شد
چشم هاى او بسته بود. چشم هايش را نيمى گشود و لبخندى زد. داريوش پيش رفت،
دست او را دودستى گرفت، تعظيم كرد، دست او را بوسيد و اشك در چشم، عقب
عقب، هق هق كنان از اتاق بيرون رفت.
&lt;br /&gt;شاهرخ عادت روزانه نويسى را از ايام جوانى داشت. هر جا مى رفت هميشه
دفترچه اى همراه داشت و در هر فرصت چند خطى قلم مى زد. در سال هاى اخير
لرزش دست كار نوشتن را دشوار كرد. دفتر خاطرات را كنار گذاشت. ساير نوشته
هايش را با كامپيوتر ماشين نويسى مى كرد. آخرين دفترچه اى كه در اتاقش
يافتم دو صفحه نوشته بيشتر نداشت، آن هم با دست لرزان.
&lt;br /&gt;بود: صفحه اول مربوط به دارو و درمانش بود و سئوالاتى كه ظاهراً مى
خواسته از دكترش بكند. و در صفحه دوم دفترچه فقط يك مصرع شعر درج شده بود،
كه شايد آخرين اثر خامه شاهرخ باشد، نوشته بود: &lt;br /&gt;
عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود.
&lt;br /&gt;
شاهرخ روز سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ ساعت ۳۰/۳ بامداد در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت.

&lt;br /&gt; 
پيكر او هفته بعد در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد. 
يادش پايدار و گرامى باد!

&lt;br /&gt;




&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-weight: bold;&quot;&gt;برگرفته از روزنامه شرق
&lt;/font&gt;



   &lt;/div&gt;

&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt; 
                    &lt;center&gt;&lt;b&gt;*  *  * &lt;/b&gt;&lt;/center&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 17:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;table width=&quot;580&quot; cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;2&quot; bordercolor=&quot;#111111&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;border-collapse: collapse;&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;center&quot;&gt;&lt;center&gt;
&lt;b&gt;     &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#617c58&quot; style=&quot;font-size: 18pt; margin-bottom: 20px;&quot;&gt;
     خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#617c58&quot; style=&quot;font-size: 15pt; margin-bottom: 20px;&quot;&gt;( بخش ١)

     &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/center&gt;
&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
          &lt;tr&gt;
          &lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;left&quot;&gt;
          &lt;hr size=&quot;1&quot; noshade=&quot;noshade&quot; color=&quot;#617c50&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
          &lt;tr&gt;


          &lt;!--include content--&gt;
           
          &lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;
          
          &lt;table width=&quot;95%&quot; border=&quot;0&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; class=&quot;titr&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
          &lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td valign=&quot;top&quot; align=&quot;right&quot; class=&quot;posts&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;
     


          
              &lt;!---------------------------------FIRST-----------------------------------&gt;
                                        
           
               


         

                                  



&lt;center&gt;
     &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 18pt; font-weight: bold; line-height: 165%;&quot;&gt;
مى خواستم دنيا را عوض كنم، دنيا مرا عوض كرد
!&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 18pt; font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;350&quot; height=&quot;235&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/meskoob1.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/center&gt;

            
            
                &lt;br /&gt;
 &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-weight: bold;&quot;&gt;          
&lt;b&gt;
&lt;br /&gt;* من در زندگى هرگز دنبال آسانى نبوده ام چون هيچ چيز زيباى ارزيدنى آسان نيست. 
&lt;br /&gt;* آدم بايد كار را جدى بگيرد و خودش را برعكس به جد نگيرد.
&lt;br /&gt;* مشكل من: نه مى توانم دنيا را عوض كنم، نه اين را كه هست بپذيرم.
&lt;br /&gt;* اگر فردوسى نبود زندگى من چقدر فقيرتر بود. يادش روشنايى و بلندى است.
&lt;br /&gt;* مرگ ماهى سياه ريزه اى است كه در جوى تاريك رگ ها تنم را دور مى زند.
&lt;br /&gt;* مرگ تنهايى است بدون احساس تنهايى.
&lt;br /&gt;* ايران عزيزم، ايران جاهل ظالم، ايران كوه هاى بلند، بيابان هاى
سوخته و آفتاب وحشى و رفتگان و ماندگان عزيز، دلم برايت تنگ شده؛ اى بى
وفاى ناكس دور! با اين بيداد تبهكاران واى به حا
ل آيندگان.
&lt;br /&gt;* جوان كه بودم مى خواستم دنيا را عوض كنم. نشد، دنيا مرا عوض كرد.&lt;/b&gt;       
         
&lt;/font&gt;
&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt; 
                    &lt;center&gt;&lt;b&gt;*  *  * &lt;/b&gt;&lt;/center&gt;


                 
           &lt;!------------------Text----------------------&gt;



 &lt;div align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;


&lt;br /&gt;سابقه آشنايى من و شاهرخ برمى گردد به حدود ۶۳ سال پيش، ما بار نخست
در زمين ورزش به هم برخورديم _ و «برخورد» اصطلاح درست و دقيقى است: او
جزء تيم فوتبال دبيرستان سعدى اصفهان بود و من عضو تيم دبيرستان ادب و اين
دو مدرسه از ديرباز رقيب سرسخت يكديگر بودند و در ميدان هاى ورزشى با هم
مصاف مى دادند. شاهرخ فوتباليست خوبى بود. عضو تيم فوتبال اصفهان هم شد.
&lt;br /&gt;دو سال بعد هر دو به شش متوسطه تنها رشته ادبى شهر اصفهان در
دبيرستان صارميه رفتيم و با هم همكلاس شديم. شادروان مصطفى رحيمى هم در
اين كلاس بود. ما سه نفر انشانويسان «برجسته» كلاس بوديم و پس از قرائت
انشاى هر يك عده اى معين از شاگردان براى افاضات يكى از ما دست مى زدند و
آقاى معلم هم معمولاً به به و چه چه مى گفت. اما در حالى كه انشاى آن دو
اصيل و با فكر بود نوشته من اقتباس - «سرقت ادبى» - بود. همه را از رمان
هاى ح.م. حميد و ترجمه هاى آبكى لامارتين و شاتو بريان و ديگر عاشق پيشگان
(كه آن روزها در ميان جوانان فراوان خريدار داشت) عاريه مى گرفتم.
&lt;br /&gt;روزى، همان اوايل سال، پس از كلاس انشا هنگام زنگ تفريح در حياط
مدرسه كسى از پشت دستى به شانه ام زد، برگشتم شاهرخ مسكوب بود. اين نخستين
مكالمه مستقيم ما بود. شاهرخ بى مقدمه و بى رودرواسى گفت: «اين مهملات
چيست روى كاغذ مى آورى و نشخوارهاى قلابى و بى ارزش رمانتيك هاى فرانسوى
را به خورد معلم جاهل و شاگردان كلاس مى دهى. چرا به جاى اينها كتاب حسابى
نمى خوانى؟»
&lt;br /&gt;من كه نمى خواستم خود را از تك و تا بيندازم، گفتم «مثلاً؟»
&lt;br /&gt;


گفت: «بهت ميگم... اول به من بگو پول نقد چقدر دارى؟»
با تعجب ولى صادقانه گفتم «پنج ريال»
گفت: «همين؟»

&lt;br /&gt;«يك تومان هم در خانه دارم.»
&lt;br /&gt;گفت: «فردا همه را همراهت بيار.»
&lt;br /&gt;و رفت سراغ يكى از بچه هاى كلاس كه پسر مردى فاضل و مشهور بود و پدرش
صاحب امتياز و سردبير مجله معروفى در اصفهان. من حرف هاى آنها را نشنيدم،
ولى فردا كه با ۱۵ ريال وجه نقد آمدم شاهرخ آن را گرفت و به پسرك داد و
كتابى با خود آورد. اين تاريخ بيهقى بود. به من گفت «تو پنج ريال ديگر
بابت اين كتاب به اين آقا بدهكارى. هر وقت پول پيدا كردى به او بده.» اين
كتاب را من هنوز دارم، در نخستين صفحه اش مهر كتابخانه سردبير نامدار به
چشم مى خورد.
&lt;br /&gt;عصر رفتيم منزل شاهرخ سرجوبشاه. مرا به مادر و دو خواهرش معرفى كرد و
نشستيم به خواندن تاريخ بيهقى كه معلوم بود شاهرخ با آن آشناست چون
اشكالات مرا به سادگى رفع و رجوع مى كرد. سپس پول بيشترى به پسر ناخلف و
دريافت سياست نامه، شاهنامه، خمسه نظامى و امثالهم از كتابخانه ابوى. بعضى
روزها مى رفتيم خانه ما و آنجا مشغول خواندن و درس و فحص مى شديم و به اين
ترتيب ما شديم دوست نزديك.
&lt;br /&gt;شاهرخ به اصفهان دلبستگى خاص داشت، غم او در غربت در سال هاى آخر
اغلب به صورت يادآورى ايام گذشته در آن شهر بروز مى كرد. نخستين خاطره هاى
من از او گردش و پياده روى هاى كنار زاينده رود و «پيك نيك» هاى جمعه ها
با جمعى از ياران آن دوران در بيشه جعفرآباد است. بسيار جوان بوديم و روز
همه به بازى و شيطنت مى گذشت. با اين وصف تاثير شگفت اين روزها بر روح
حساس شاهرخ پايدار و ژرف بود و در ساليان بعد نوشته هايى پديد آورد كه به
نظر من در نثرنويسى فارسى كم نظير است:
&lt;br /&gt;صبح زود رفتيم به بيشه جعفرآباد... شبنم بود و مه برآمده از خاك خيس،
شبدر، علف هرز، سبزه، آسمان سبز، كبود، آبى فيروزه اى و آب روشن شفاف و
ريگ هاى شسته كف رودخانه و چنار و سنجد و توت و درخت هاى خودرو و صبح و
هواى باز و نور نودميده نارس، به طعم و طراوت خوشه انگور به سينه تاك يا
خيار خوابيده توى جاليز و بوى خنك تازگى و آب و روييدن گياه، بويى كه از
اولين خاطره هاى من، خاطره همان روز اول رسيدن به اصفهان بود و باز پس از
پنجاه سال يك بار ديگر فضاى سينه را پر مى كرد؛ بوى ترد و نازك، روان تر
از آب و مواج مثل حرير در دست باد. صبح دم به دم در نور نفس تازه مى كرد.
كبوده هاى به هم فشرده در طلب نور تنه لاغرشان را بالا كشيده بودند،
سرپنجه هاى نازكشان در نسيم مى لرزيد.
&lt;br /&gt; 
(روزها در راه، جلد دوم، ص ۵۰۱)
 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;150&quot; height=&quot;207&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/meskoob2.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
بارى، وقتى از سد كنكور دانشكده حقوق گذشتيم، در پايان تعطيلات تابستان
سال ،۱۳۲۴ با كله پرباد رهسپار تهران شديم. اتوبوس همه شب در راه ناهموار
و پردست انداز ناليد و گرد و خاك كرد و عاقبت سپيده صبح ما را خسته و
كوفته به قم رساند. آن روزها مى بايست از قم اتوبوس ديگرى به تهران گرفت.
چون عجله داشتيم بار و بنه به كول دوان دوان خود را به گاراژ مسافربر
تهران رسانديم تا با اولين اتوبوس حركت كنيم. عباس آقا گاراژدار كه از
لوطيان سرشناس محل بود- و ما از آن پس هر سفر اسير و گرفتار او- گفت به
موقع رسيديد،چند مسافر ديگر تكميل مى شويم و به سلامت راه مى افتيد. بليت
گرفتيم و در گوشه اى نشستيم به چرتيدن. ظهر شد و هنوز عباس آقا مى گفت چند
مسافر ديگر و به سلامت... تنگ غروب ديگر حوصله من سر رفت. شروع كردم به
داد و فرياد زدن و نمى دانم چه گفتم كه به عباس آقا، لابد جلو همقطاران،
برخورد با هيكل تنومندش از پشت ميز برخاست، پيش آمد، يقه مرا گرفت، چند
سيلى و يك تى پا و من نقش زمين... هى مى گفتم با دانشجوى دانشگاه اينطور
رفتار نمى كنند ولى ظاهراً هيچ كس براى دانشجوى دانشگاه سبزى خرد نمى كرد.
حالم كه كمى جا آمد از شاهرخ پرسيدم تو چرا ساكت نشستى؟ با لبخند شيطنت
آميز هميشگى اش بر لب گفت: «مى خواستم قدرى سرد و گرم روزگار را بچشى...
به علاوه مى دانى كه جد اندر جد من كاشى اند!»
&lt;br /&gt;ورودمان به تهران را از زبان شاهرخ بشنويد:
«شهريورماه بود كه من و حسن از اصفهان آمديم تا در تهران جايى پيدا كنيم و
زندگى دانشجويى را شروع كنيم. اول رفتيم به مسافرخانه اى در سه راه امين
حضور. تنها جايى بود كه من مى دانستم، حسن همين را هم نمى دانست.
مسافرخانه يك رديف اتاق بود مشرف بر خيابان، زيرش هم يك رديف مغازه بود،
آهنگرى و نوشت افزارفروشى و نجارى و بقالى... اتاق ما دو تخت داشت و يك
زيلو، از ميز و صندلى خبرى نبود. وقتى بساط ناهار را كف اتاق پهن مى كرديم
از توى خيابان پيدا بود و چون ناهار هميشه نان و پنير و هندوانه بود حسن
اصرار داشت كه پشت به خيابان بنشيند و سفره پنهان بماند. مى ترسيد كه
رهگذران سفره فقيرانه ما را ببينند و به حيثيت و حسن شهرتمان بربخورد. آخر
او آن وقت ها در هواى روزنامه نگارى و سياستمدارى بود و از روز ورود به
تهران خودش را براى وجاهت ملى آماده مى كرد.»
&lt;br /&gt;
(يادداشت هاى چاپ نشده ۲۵/۱/۴۳)

&lt;br /&gt;روزى پنج تومان كرايه اتاق مى داديم و روزى چهار پنج تومان هم خورد و
خوراكمان مى شد و اين كمرشكن بود. پس راه افتاديم در كوچه هاى اطراف
دانشگاه به دنبال يك اتاق و پس از مدتى سرگردانى سرانجام در منزل يك مادام
آ شورى به ماهى پنجاه تومان كرايه رحل اقامت افكنديم.
&lt;br /&gt;رختخواب و مختصر اثاثيه اى از اصفهان با خود برده بوديم، رختخواب ها
را كف اتاق گوش تا گوش پهن كرديم و در يك سال و چندماهى كه آنجا بوديم
اينها همچنان كف اتاق گسترده بود. اتاق ميز و صندلى نداشت، روى تشك ها
تكيه به ديوار مى نشستيم و مى خوانديم و احياناً مى نوشتيم.
&lt;br /&gt;
مادام صاحب خانه خود در طبقه بالا مى زيست.

 در كنار اتاق ما خانواده اى ارمنى، مادر و پسر و دخترى، به سر مى بردند.

&lt;br /&gt;اين دو اتاق را كه گويا مهمانخانه و ناهارخورى خانه بود، درى سرتاسرى
با پنجره هاى شيشه اى و پرده تورى از هم جدا مى كرد. دختر همسايه همسن و
سال ما اما بى بهره از وجاهت بود، هر چند درچشم ما حورى بهشتى مى نمود.
گرامافونى داشت با سه تا صفحه: لكومپراسيتا، لمنتوگيتانو و نينا. نام خود
دخترك هم از قضا نينا بود. دختر وقت و بى وقت اين سه صفحه را مى نواخت و
به محض آنكه صداى نغمه نينا بلند مى شد شاهرخ مثل فنر از جا مى پريد، شق و
رق مى ايستاد، دو دستش را بالا مى آ ورد، ژست «دانس» به خود مى گرفت و در
طول و عرض اتاق شلنگ برمى داشت و ضمن ترقص با وجناتى مضحك همنواى صفحه
گرامافون بلندبلند مى خواند نينا... نينا و گاه هم مرا به زور بلند مى
كرد، دست در كمرم مى انداخت و با قيافه جدى به رقص مى پرداخت.
&lt;br /&gt;سال ها بعد در يك مجلس مهمانى خانم ميانه سالى سراغ من آمد، سلام كرد
و گفت مرا مى شناسيد؟ نمى شناختم. گفت من نينا هستم. معلوم شد در تمام آن
روز و شب ها دختر گوشه پرده تورى را كنار مى زده و رقص و دلقكى شاهرخ را
تماشا مى كرده. گفت من عاشق دوست تان هستم، او حالا كجا است؟ گفتم خانم
ديگر نجيب و سر به زير شده به درد نمى خورد...
&lt;br /&gt;شاهرخ وسواس كفش داشت، عاشق كفش خوب بود، كفش هايش هميشه برق مى زد.
هروقت به لندن مى آمد و به خيابان مى رفتيم، در پشت هر مغازه كفش فروشى بى
اختيار به تماشا مى ايستاد. در طول بيش از شصت سال دوستى مان يك بار با من
قهر كرد. در سال هاى دانشجويى پس از مدت ها انتظار مادرش پولى فرستاد و
شاهرخ كفشى به قول خودش «دوتخته» و آلامد خريد. اين كفش خيلى عزيز بود و
اولين بارى كه آن را پوشيد با هم رفتيم سينما. با دقت و احتياط از كنار گل
ولاى كوچه ها مى گذشت و يك جا كه حواسش جاى ديگر بود، من ويرم گرفت هلش
دادم وسط گل ها. به زحمت بيرون آمد، تا مچ پايش پر از لجن بود. كفش هاى
نازنين از سكه افتاده بود. پشيمانى و پوزش خواهى من سودى نداشت. كنار
خيابان اسلامبول در دالانى يك واكسى بود. كفش ها را واكس زد و خاموش رفتيم
سينما ايران. وقتى بيرون آمديم از بخت بد باران مى باريد! زير سقفى
ايستاد. هرچه اصرار كردم برويم ديروقت است با عصبانيت گفت كفش هايم گلى مى
شود، مى ايستم تا باران بند بيايد. بالاخره باران بند آمد و راه افتاديم.
فصل پاييز بود و برگ هاى درخت ها سطح پياده رو را پوشانده بود، و شاهرخ
تصادفاً پا گذاشت توى چاله اى پاى يك درخت. كفش ها دوباره گلى شد. بى حركت
همان جا ميان آب ها ايستاد و قهقه خنديد، از كفش ها دل بريد، با من آشتى
كرد و بدون دلواپسى خرامان خرامان رفتيم به خانه مادام.
&lt;br /&gt;در مقابل، در خاطراتش مى نويسد: «يك بار هم حسن با من قهر كرد. من
براى يافتن چيزى چمدان او را به هم مى ريختم. نامه اى از مادرش كه سال پيش
مرده بود به او يافتم. از روى شوخى و بى مزگى و به رغم اصرار و التماس حسن
پاره اش كردم. هيچ نمى فهميدم چه غلطى مى كنم. حسن رنجيد و سه چهار روزى
با من قهر بود و بعد خواه ناخواه آشتى كرديم. جز اين چيزى پيش نيامد و
روزهايى كه با هم سر كرديم با شادى و خوشى گذشت.»
&lt;br /&gt;(۲۵/۱/۴۳)

&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;172&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.mirfetros.com/images/meskoob3.jpg&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
سال بعد رفتيم به كوى دانشگاه در اميرآباد. چشم و گوشمان قدرى باز شده بود
و تحت تاثير محيط متشنج روز و تبليغات دامنه دار دست چپى، كم كم تمايلات
سياسى پيدا مى كرديم. شاهرخ خيلى زودتر از من به حزب توده پيوست و از آن
پس پيوسته كتاب هاى ماركسيستى مى خواند و بحث و مشاجره عميقى مى كرد. سال
دوم دانشكده حقوق روز امتحان كتبى حقوق مدنى من و او چنان سرگرم بحث و
بگومگو بوديم كه آخرين اتوبوس كوى را به دانشگاه از دست داديم. تمام راه
را نفس نفس زنان دويديم ولى دير رسيديم، به جلسه راهمان ندادند و هر دو در
آن سال تجديدى شديم.
&lt;br /&gt;پس از گرفتن ليسانس، شاهرخ بيشتر به خاطر فعاليت هاى حزبى در تهران
ماند، دبير ادبيات دبيرستان مروى شد و من رفتم خوزستان و شركت نفت.
&lt;br /&gt;شاهرخ پس از چندى كادر حزب و مسئول تشكيلات فارس شده بود و من در
مرخصى تابستان براى ديدن او سفرى به شيراز رفتم. روز دوم يا سوم گفت بايد
براى كارهاى تشكيلاتى اش به بوشهر برود. گفتم من هم مى آيم چون بوشهر را
نديده ام. تنها وسيله رفت و آمد به بوشهر كاميون هاى نفتكش بود و با يكى
از اينها راه افتاديم. وقتى طول مسير و پيچ و خم و گردنه هاى صعب العبور
راه را ديدم از تصميم خود پشيمان شدم ولى ديگر دير بود و چاره اى جز ادامه
سفر نبود. در بوشهر معلوم شد شهر جايى ديدنى جز كنار دريا ندارد و در
كناره هم گرما بيداد مى كرد. ما در خانه رفيق حزبى كارگرى وارد شده بوديم
كه نه كولر داشت نه حتى بادبزن، و در دماى نفس گير و «شرجى» چسبناك هوا
روز و شب عرق مى ريختيم. شاهرخ سرگرم رتق و فتق امور بود و من هم مى
كوشيدم كتابى بخوانم. بسيار سخت گذشت. دو روز بعد با كاميون نفتكش ديگرى
برگشتيم و پستى و بلندى ها از نو پديدار شد. پاره اى از پيچ ها چنان تنگ و
تيز بود كه كاميون مى بايست يكى دو مرتبه عقب و جلو مى كرد. ولى راه
سرازير بود و ماشين غول پيكر اين بار با سرعت بيشترى پيش مى رفت. شاهرخ
وسط بين من و راننده نشسته بود. يكجا در بالا بلند يك گردنه نگاه من به
چهره راننده افتاد. ديدم چشم هايش بسته است! هراسان با دست به شاهرخ نشانش
دادم و شاهرخ دستپاچه مشتى به پهلوى راننده زد. از خواب پريد، نحس و بدخلق
گفت «چرا همچين مى كنى؟» شاهرخ گفت «چشم هايت هم رفته بود». خشمگين گفت
«من سى وپنج سال است در اين راه رفت و برگشت مى كنم. وجب به وجب آن را مثل
كف دست مى شناسم. حالا دوتا آقاى فكلى آمده اند به من درس رانندگى مى
دهند.» من به صدا درآمدم كه برادر «هرچقدر هم جاده را خوب بشناسى با چشم
بسته كه نمى شود رانندگى كرد!» گفت «غلط زيادى موقوف! اگر نه هردوتون را
همين جا پياده مى كنم». شاهرخ، با توجه به اينكه كرايه مان را در بوشهر به
راننده پرداخته بوديم، گفت «پياده مى كنى؟ مگه مملكت هرته؟ اين دوست من كه
مى بينى رئيس شركت نفت در خوزستانه!» راننده اين را كه شنيد بى درنگ
كاميون را نگه داشت. پريد پايين و آمد طرف من، در را باز كرد، مچ ام را
محكم گرفت و با يك تكان پرتم كرد وسط جاده و بعد شاهرخ را. چند تا فحش
آبدار هم داد به رئيس شركت نفت و نشست پشت فرمان و گاز داد و رفت. من
وشاهرخ ميان كوه و كمر ايستاديم و مات و مبهوت همديگر را نگريستيم. پرنده
پر نمى زد. ناگهان شاهرخ قهقه زد زير خنده و گفت براى فرداى انقلاب چه
فداكارى ها بايد كرد. من كه به شدت هراسيده بودم گفتم فعلاً براى همين
فردا فكرى بكن فرداى انقلاب پيشكشت! از رو نرفت با همان لحن طعن آميز گفت:
«اين فداكارى من و تو را در تاريخ حزب خواهند نوشت. نام من و تو چون دن
كيشوت و سانكو پانزا بر صحيفه روزگار پايدار خواهد ماند...» شاهرخ افتاده
بود روى دنده دلقكى اش و من مى دانستم كه به شدت عصبى است. خودم هم سخت
دلم مى تپيد چون هوا رو به تاريكى مى رفت. در سراشيب جاده بفهمى نفهمى به
راه افتاده بوديم و يواش يواش پيش مى رفتيم. سرپيچى يك مرتبه ديدم كاميون
پايين دره ايستاده است. وقتى نزديك شديم «راننده دولا شد، در را باز كرد و
گفت بياييد بالا مى خواستم ادبتان كنم كه ديگر در كار راننده دخالت
نكنيد.» مثل دو طفلان مسلم، مظلوم گفتيم «بله قربان»! و راننده تا شيراز
يك ريز برايمان رجز خواند.
&lt;br /&gt;سال بعد من در امتحان بورس تحصيلى فولبرايت شركت كردم، قبول شدم و
شاد و شنگول از دو سالى كه در دانشگاه هاى آمريكا خواهم گذراند و دست كم
انگليسى خواهم آموخت، نامه اى به شاهرخ نوشتم. پاسخ او، پاسخى كه بعدها
خودش «چكشى- انقلابى» خواند، نقطه عطف ديگرى در زندگى من بود، چنان تكانم
داد كه اثراتش هرگز محو نشد. آن روزها من در مسجدسليمان بودم، در چادرى كه
شركت نفت به ليسانسه هاى مجرد مى داد زندگى مى كردم. يادم مى آيد در تپه
هاى اطراف افتان و خيزان مى رفتم، نامه شاهرخ را مى خواندم و باز مى
خواندم و اشك مى ريختم. اين ايامى بود كه در محوطه دانشگاه تهران به جان
شاه سوءقصد شده بود و چند نفر از دوستان نزديك ما را به اتهام آشنايى با
سوءقصد كننده، ناصر فخرآرايى، بازداشت كرده بودند. شاهرخ از اين دوستان كه
اينك بى شك زير شكنجه بودند، از خودش، از فعاليت هاى حزبى اش، از مردم
ستمديده ايران و از اوضاع و احوال زمان نوشته بود و پرسيده بود «در اين
گيرودار آقا مى خواهند بروند آمريكا چه غلطى بكنند؟ مى خواهى انگليسى ياد
بگيرى يا عيش و نوش كنى؟» و به دنبالش انتقادى شديد از بى قيدى و بى خيالى
من. مدتى گريستم، اوراق فولبرايت را پاره كردم، رفتم عضو حزب توده شدم!
نامه بعدى شاهرخ همراه با كتابى انگليسى بود: Citizen Tom Paine نوشته
هاوارد فاست. نوشته بود به جاى رفتن به ينگه دنيا بشين و اين كتاب را
ترجمه كن، بيشتر انگليسى ياد مى گيرى- اين كار را كردم و چنين شد كه بنده
شدم مترجم!
&lt;br /&gt;اوضاع زمان، به نظر خودمان، بر وفق مراد بود. دولت ملى مصدق در برابر
دربار و مخالفان داخلى هر روز موفقيت هاى تازه به دست مى آورد. حزب توده
به ظاهر غير قانونى ولى در حقيقت در نهايت قدرت و فعاليت بود. ستيز مصدق و
شاه در نيمه دوم مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسيد و شاه از كشور گريخت. روز ۲۸
مرداد من و شاهرخ، بى خبر از همه جا، تمام روز در اصفهان پرسه زديم. طرف
هاى غروب شاد و شنگول، بى خيال خيابان چهارباغ را مى پيموديم.
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#800517&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-weight: bold;&quot;&gt;برگرفته از روزنامه شرق
&lt;/font&gt;



   &lt;/div&gt;

&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt; 
                    &lt;center&gt;&lt;b&gt;*  *  * &lt;/b&gt;&lt;/center&gt;


&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 17:10:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>المانها و مقوله ای به نام راسیسم یا فاشیسم!!</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;می گفت این خارجیها کم کم فرهنگ والای آلمانی را نابود میکنند و باید  با این مهاجرتها بر خورد&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;بشه . وقتی از  ترکها حرف میزد انگاری داره از یه گله خوک صحبت می کنه. از آدمهای&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;گرفتارو مشکل دار بدش می اومد و با چندش ازشون یاد می کرد. و همین طور اعتقاد داشت که&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;بیماران روانی را بهتره در دریا غرق کرد......یه لحظه به خودم اومدم دیدم خدای من چقدر&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;مشخصات این شخص شبیه هیتلره. اون هم به همین بهانه ها بیماران روانی و معلولها و یهودیها را به&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;کوره های آدم سوزی سپرد...فکر کردم اگر دوباره ملتی اجازه بده که همچین شخصیتی به قدرت&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;برسه دوباره یه فاجعه بشری مثل جنگ جهانی دوم رخ می ده.البته خیلی فاکتورها باید در کنار&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;هم جمع بشه که به این نقطه برسه که خوشبختانه در قرن 21 در اروپا می تونه بعید باشه. &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;اما موضوع اینه که چی باعث می شه که آدمها به چنین مرحله ای از نظر فکری می&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;رسند...روانشناسی آدمهای دیکتاتور معمولا یه جاهایی مشترکه. معمولا کودکیهای تلخ داشتند.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;راستی خیال برتون نداره که این شخص آلمانی بود ، نه. اتفاقا ایرانی بود. از اون ایرونی های تازه به&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;دوران رسیده که 30 سال پیش با خرید یه بلیط و بدون نیاز به ویزا راهی آلمان شدند (البته نه از نوع فراریان سیاسی که مجبور به ترک وطن بودند)، و در&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;دوران طلایی آلمان به نون و نوایی رسیدند و کم کم به فلان جاشون گفتند پشت سر من  نیا که بو&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;می دی. اونوقتی که جوونهای ما برای دفاع از ایران دسته دسته توی جبهه ها  کشته و مجروح می شدند.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; و اما آلمانیها به عکس همیشه یک احساس شرمساری بابت جنایات هیتلر  دارند و  درنسل های دوم&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;به بعد از جنگ که معمولا بدون عقده و در رفاه رشد کردند خیلی کم نژاد پرست پیدا می شه ،&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;اتفاقا  شیفتگی به شناخت فرهنگها و زبانهای شرقی در جوانهای آلمانی به وفور هست ..این در&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;برلین که چهارراه فرهنگی اروپا نامیده می شه بیشتر دیده می شه و کلی  خارجیهایی مثل من را&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;سر ذوق می اره. &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: georgia,times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;font-family: arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: georgia,times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 21:17:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>
دوباره عیده و این حسرت همیشگی او که چرا به خاطر خرید اون ماهی کوچولوی قرمز یه دعوای بزرگ راه انداخت .اخه فکر برداشتن جسد نحیف ماهی از کنار تنگش یه جورایی حالشو بد می کرد و برای همین مخالفت می کرد. اما شکستن دل بزرگ و مهربون اون مهمتر بود یا پرپرزدن ماهی قرمز کوچولو روی سکوی سیاه اشپزخونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 18:50:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بودا از شرم فرو ریخت. </title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بودا از شرم فرو ریخت. &lt;br /&gt;فیلمی از حنا مخملباف در بخش کودکان فستیوال برلین. اما فیلمی با مولفه هایی که برای  خلق و خوی کودکانه صقیل و دشوار است. و حتی دشوار برای بزرگسالان اروپایی که غالبا از دیدن خشونت و ناارامی و جنگ در مناطقی ایچنینی طفره می روند مبادا که روح لطیف و بی غمشان را ازرده خاطر کند. بختای دختری 6 ساله در بامیان افغانستان به تقلید از پسر همسایه می خواهد به مدرسه برود تا بتواند داستان بخواند اما در این مسیر حوادث عجیب و غریبی برایش اتفاق می افتد که او را از این هدف باز می دارد. حنا مخملباف فضای پر خشونت جاری در افغانستان را در دنیای کودکانه  بچه های این محل بازسازی می کند. او می خواهد دفتر بخرد اما پول ندارد با فروش تخم مرغ صاحب دفتر می شود  و به جای قلم  رژلب مادرش را بر میدارد.اما حالا در مدرسه او را نمی پذیرند چرا که مدارس پسرانه است. در مسیر پیدا کردن مدرسه دخترانه به گروهی از پسربچه ها بر می خورد که سرگرم جنگ بازی ! هستند. او را دستگیر می کنند به جرم داشتن دفتر و رژ لب مادرش می خواهند سنگ سارش کنند . او التماس می کند که رهایش کنند چون از جنگ بازی خوشش نمی اید. این قسمت از فیلم بسیار ازار دهنده است. اینهمه خشونت گاه برای بیننده قابل باور نیست . دخترک اشک می ریزد که رهایش کنند اما چهره های پر غیظ پسر بچه ها او را کماکان تهدید می کند. شاید سمبیلزه کردن جامعه سوپر مردسالارانه افغانستان در چهره این کودکان معصوم پر بیراه هم نباشد. به هر حال بختای پی در پی با موانع متعددی بر می خورد که همه نمادی از شوونیسم قوی در ان جامعه است. شوونیستی که نتیجه سالیان جنگ و فشار بر این مردم مظلوم و مهربان می باشد. بختای دخترکی است بی محابا که برای رسیدن به هدف از هر خطری را به جان می خرد. اما علی رغم تمام این تلاشها به مقصود نمی رسد. در اخر وقتی دوباره گرفتار پسر بچه های جنگجو می شود دوستش به او می گوید بمیر تا رهایت کنند. و این دوباره شعاری است واضح که، بختای اگر می خواهی جان سالم به در ببری باید رویاهایت را به گور بسپاری. اتفاقی که در تما م این دورا ن جنگ  و خشونت ذر افغانستان در حال باز تولید است. برای حنای 19 ساله این فیلم بلند بسیار امیدوار کننده است. متاسفانه دوربینم را فراموش کردم تا شاید از جلسه پرسش و پاسخ اخر فیلم از حنا ی زیبا چند  عکس بگیرم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Feb 2008 21:58:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن یا فریاد</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>
  
&lt;p /&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;هزار پاره وجودم را با هیچ ماسکی نمی توانم بپوشانم. چنان حساس و&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;نازک شده که با&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;نگاهی هم ترک می خورد و خون فواره می زند. تحقیر و&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; خشم سالیان را مگر می شود &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فراموش کرد یا مگر می شود زیر لبخندی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;پنهانش کرد. پست قبلی را که لینک به مطلب رها&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; بود گذاشتم . درد &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;مشترک زنان سرزمین من و یا شاید هم او و انها... است. من عصیان می &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;کنم . فریاد می زنم تا کسی بشنود یا حتی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;به نگاهی بی تفاوت &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بگذرد  و اما گلاله و گلاله ها در هرات خود را به&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; آتش می کشند و حتی مرگی راحت را هم &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بر خود حرام می بینند.اخرین&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; امید را هم در رقصی از آتش دود می کنند و به هوا می &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فرستند.آخر رنج&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; کشیدن مثل نفس کشیدن برایشان حیاتی است.مگر می شود راحت &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;حتی &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;مرد؟ و اما حالا صدای خفه شده گلاله انگار دارد در گلوی بی رمق &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;من جان می یابد. اما چه &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;می توانم بکنم جز نوشتن. شاید سالها بعد شاید &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;ماهها بعد. نمی دانم شاید وقتی که بتوان لاشه &lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;نیمه جانم را با  دستانی &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;یاری بخش از زیر اوار بیرون بکشم. و یاشاید هم هیچ وقت.&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://youtube.com/results?search_query=feuertod&amp;search=Search&quot;&gt;feuertod&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;Selbstverbrennung afghanischer Frauen &lt;br /&gt;Dokumentation von Antonia Rados&lt;br /&gt;(aus der &lt;a rel=&quot;nofollow&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.orf.at/&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;ORF&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;-Reihe &quot;Dokumente&quot;)&lt;br /&gt;(Erstsendung 17.1.2007) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Als Antonia Rados mit einem Kamerateam in die afghanische Stadt Herat fuhr, wollte sie ursprünglich &quot;nur&quot; die verheerenden Zustände auf der Brandstation des Krankenhauses filmen. Doch nur wenige Stunden vor ihrer Ankunft war eine junge Frau namens Gololai eingeliefert worden, die sich selbst angezündet hatte. Gololais Zustand war hoffnungslos, ihre Haut zu 90 Prozent verbrannt. Sie wollte sich umbringen, weil ihre Zwangsehe mit einem Cousin unerträglich war. Keine Seltenheitin Afghanistan. In vielen Fällen verbrennen sich die Frauen auch nicht selbst, sondern werden von ihren Familien ermordet. Man übergießt sie mit Benzin und zündet sie an, um den Weg zu einer neuen Frau frei zu machen. Denn der Preis einer jungen Frau ist hoch. Gololais Familie hat bei der Hochzeit ihrer Tochter 3.000 Dollar kassiert. Im Todesfall muss das Geld zurückgezahlt werden, damit sich der Ehemann eine neue Frau kaufen kann. &lt;br /&gt;In den fünf Tagen nach Gololais Einlieferung filmte Antonia Rados nicht nur das Leiden der jungen Frau, sondern bekam Zugang zu allen wichtigen Ereignissen in der Familie und bei der Justiz. Der Ehemann war verhaftet worden&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://youtube.com/results?search_query=feuertod&amp;search=Search&quot;&gt;5 قسمت این فیلم مستند را در این صفحه می توان دید&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2007 16:09:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد مشترک</title>
<link>http://najwaha.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=cartouche&gt;
&lt;H1 class=titre&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;U&gt;ووقتی کروموزوم هایx باهم ترکیب شدند، من به کمپین پیوسته بودم&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/H1&gt;&lt;!-- finde_surligneconditionnel --&gt;
&lt;P&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;FONT size=2&gt;چهار شنبه7 آذر 1386&lt;/FONT&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;!-- debut_surligneconditionnel --&gt;&lt;BR class=nettoyeur&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=texte&gt;
&lt;P class=spip&gt;سال 1372 است. 16 ساله هستم. سال اول دبیرستان. سراپا شوروشوق نوجوانی. با رفتن به دبیرستان &quot;تربیت&quot; درشهرک منظریه فردیس، احساس بزرگ شدن می کردم. شیفت بعدازظهربودم وبا سرویس رفت وآمد می کردم. می گفتند دبیرستان خانه فردی بوده و آن را اجاره کرده اند. فضای سبزواستخر خالی از آب و درختان بلند می توانست فضایی پراز خاطرات خوب برایم بسازد؛ اما هرگز چنین نشد. چند ماهی که گذشت با پسر نوجوانی دوست شدم و البته یواشکی ومخفیانه. قراربود ازطرف مدرسه به اردو برویم ولازم بود رضایت نامه هایی که والدین امضا کرده بودند به اولیای مدرسه بدهیم. بعضی از بچه ها که زرنگ تر بودند رضایت نامه امضا شده را نزد خود نگه داشتند اما از آنجا که من بسیارساده لوح بودم رضایت نامه را دودستی تقدیم ناظم مدرسه (خانم حاتمی) کردم. وبعد با دوستم مرجان به یک پیک نیک چهار نفره با دوستانمان!! رفتیم آنهم درفضای خفقان آن روزها. فردای آن روز خانواده هایمان را خواستند اما من هرچه سعی کردم جرات نکردم موضوع را با پدرم درمیان بگذارم بنابراین دست به ابتکار زدم واز زنی که همسایه مان بود وتنها زندگی میکرد خواستم تا نقش مادرم را بازی کند؛ او هم لطف کردو پذیرفت ومن ظاهرا جان سالم به دربردم. ولی مرجان اخراج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;چند ماه بعد دربازرسی کیف ها نامه ای ازدوستم کشف شد واین باعث شد که این بار مستقیم با منزل تماس بگیرندو پدررا احضار کنند. شاید باور نکنید اما اضطراب آن روزها را هرگز از یاد نخواهم برد. لرزش اندامم ونگاه تحقیرآمیزناظم مدرسه با آن چشمان ریز موذی. نگاهی که بعدهامسیرزندگی ام را عوض کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;وقتی پدر- که آنروزها برایم نماد ترس وقدرت بود- به مدرسه آمد همه چیز روشد! آنقدرازبدی ها وفساد اخلاقی من گفتندوگفتند که پدرم شروع به گریه کرد وازمن پرسید چرااین کاررابامن کردی وگریه تلخ آن روزش مرا شکست. زندگی ام به جهنم تبدیل شد. 3 روزازمدرسه اخراج شدم ودقیقا به مدت یک هفته روزی سه بار وهربار 15 دقیقه با کابل سیاه بلندی تنبیه می شدم آن هم درحمام دربسته که کسی نتواند به دادم برسد. فشارو استرس قابل توصیف نبود. بدنم آنقدر دردمی کرد که نمی توانستم بنشینم.حتی امروزبعداز گذشت16 سال هنوز روی ران چپم آثارآن تنبیه ها به جامانده است. روانم له شده بود، ازاینکه باعث سرشکستگی خانواده شده بودم احساس گناه می کردم بخصوص که مادربیچاره ام دایم سرزنش می شد. آن روزها عمق ستمی را که برمن روا داشتند نمی فهمیدم. درست سال بعد بود که بامجله زنان ودوکلمه &quot;حقوق زنان&quot; آشنا شدم. روزبه روز بیشتر می فهمیدم که به جرم گناه ناکرده چه تاوانی پرداختم.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;کم کم به این نتیجه می رسیدم که آن زنان با اندیشه مردسالارانه خویش چه به روز من ونسل من با نام تعلیم وتربیت می اوردند ومی آورند. تصمیم گرفتم مهر باطل بر پیش بینی هایشان بزنم.پس خواندم وخواندم وخواندم... اما همیشه سرشار از خشم فرو خورده بودم. در دوران دانشجویی تقریبا در تمامی تجمع های اعتراض آمیز شرکت داشتم اما هنوزراضی نبودم.همواره به دنبال تغییرات آهسته وپیوسته بودم.تا اینکه بهمن ماه سال85 از طزیق دوستی با کمپین آشنا شدم. خودش بود . مطمئن بودم. آرامش درمیان جمع حاکم بود . دنبال رهبر بازی و قهرمان پروری نبودند. خواستار تغییرات ازپایین به بالا بودند. خواسته ها کاملا روشن، شفاف و برحق بود. مهمتر ازهمه اینکه مدنی ترین جنبشی بود که تا آن روز می شناختم.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;دراین مدت کوتاه آموخته ام که خشم از بی عدالتی آن روزها و این روزهارا با خردورزی کانالیزه کنم. هرچند هنوز یادآوری خاطرات آن روزها واینکه آنقدر نادان و بی دفاع بودم که می اندیشیدم گناهی بس بزرگ مرتکب شده ام مرا می آزارد، اما از اینکه این اتفاقات مرا درمسیری قرار داد که امروز حقوق زنان و حقوق کودکان دغدغه ی اصلی زندگی ام باشد بسیار خرسندم.&lt;/P&gt;
&lt;P class=spip&gt;&lt;STRONG class=spip&gt;رها.م&lt;A href=&quot;http://http://www.wechange.info/spip.php?article1415&quot; target=_blank&gt;http://www.wechange.info/spip.php?article1415&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2007 15:27:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=najwaha&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>najwaha</dc:creator>
<guid>http://najwaha.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
