تبليغاتX
چرک نویس
پونه
 
خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب( بخش ٢)
 


خيال می کنم که بسياری از وقتها دست نزدن به کاری در سياست، فعال نبودن، مبارزه نکردن، بهتر از مبارزه کردن نادانسته است. نفس مبارزه يا فداکاری، به خودی خود دارای ارزش نيست. چيزی که کم داشته ايم و کم داريم شعور اجتماعی – سياسی است.  شاهرخ مسکوب
عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود 


شاهرخ براى كارهاى حزبى به اصفهان آمده بود و من براى ديدن خانواده و گذراندن مرخصى تابستان. طبق معمول دلقكى مى كرديم و مى خنديديم و ليچار مى گفتيم. ناگهان تعدادى كاميون پشت سرهم از دور پيدا شد. بلند گو داشتند و مرتب شعار مى دادند و گروهى پسربچه و سرباز و روستايى سوار بر آنها مى رقصيدند و فرياد مى كشيدند: «زنده باد شاه!»، «مرده باد مصدق!»، «مرگ بر توده اى خائن!» چند تا از پسران پولدارهاى شهر، منسوبان همسر اول شاهرخ، هم در ميان رقصندگان كاميون ها بودند. بهتمان زده بود، هنوز سردرنمى آورديم چه مى گذرد. كاميون پشت كاميون مى آمد، همان شعارها را پخش مى كرد و انبوهى مردم به دنبال آنها مى دويدند و ما مات و متحير ميخكوب ايستاده بوديم و تماشا مى كرديم. ناگهان صدايى از ميان جمعيت شاهرخ را خواند. روگردانديم، حسن آقا راننده كاشفى پدر زن شاهرخ بود كه تصادفاً از آنجا مى گذشت و چشمش به ما افتاده بود. دست شاهرخ را با عجله گرفت، او را به زور به كوچه مجاور كشاند و بدون آنكه حرفى بزند دوان دوان ما را به اتومبيل خود رساند. از صحنه كه دور شديم رو به شاهرخ گفت: «آقا، از جونتون سير شديد؟ اگر كسى ميون جمعيت شما را مى شناخت، تيكه بزرگ بدنتون گوشتون بود» و افزود: «آقا مگه نمى دونيد كودتا شده شاه برگشته!» وقتى به خانه كاشفى رسيديم همه دلواپس شاهرخ بودند. هوا پس بود و او را بى معطلى فرستادند به تهران.
شاهرخ اندكى پس از وقايع ۲۸ مرداد به زندان افتاد و چهار سال در بند بود. اين سال ها من در خارج بودم ولى از راه نامه هاى مادرش و برادر جوانم كه مدتى با خانواده مسكوب مى زيست از حال هم باخبر بوديم و گاه به وسيله آنها كتابى مى خواست و از انگليس برايش مى فرستادم.
وقتى در ۱۳۳۹ به ايران برگشتم شاهرخ آزاد نشده بود. در همان هفته هاى اول بازگشت نامه اى برايم رسيد كه به ديدن آقاى حسين علا وزير دربار بروم. حيرت زده رفتم. معلوم شد استاد انگليسى راهنماى من در كيمبريج هم كلاسى علا بوده و با هم دوستى ديرين دارند و جناب پروفسور بدون آنكه چيزى به من بگويد شرحى در مناقب من به علا نوشته: پرسيد مى خواهى چه كنى گفتم قرار است به شركت نفت برگردم. گفت نه دست نگه دار تا من با اعليحضرت صحبت كنم، از وجود امثال شما بايد بهتر استفاده شود! شب كه شاهرخ به منزل ما آمد جريان را برايش تعريف كردم. سرى تكان داد و پوزخندى زد. همين و بس. فردا سحرگاه به منزل ما آمد و بى درنگ گفت «من ديشب تا صبح نخوابيده ام و آمده ام تكليفم را با تو معلوم كنم. تو اگر دربارى هستى و مى خواهى از اطرافيان اعليحضرت همايونى شوى كه خداحافظ مرا با تو ديگر كارى نيست. اگر مى خواهى در جرگه ما باشى سرت را بينداز زير و برو شركت نفت سر كارت.» و من سرم را انداختم زير و رفتم سر كارم. و بار ديگر شاهرخ مسير زندگى ام را تغيير داد. منظورم ذكر پايمردى شاهرخ در دوستى است كه سر هر بزنگاه به داد من مى رسيد. شاهرخ چراغ راهنماى زندگى من بود.
شاهرخ پس از زندان با چند تن از دوستان اصفهانى شركتى- شركت «گونيا»- تشكيل داده بودند. من عصرها از اداره به دفتر آنها مى رفتم، گپ مى زديم و چاى و قهوه مى خورديم. شركت رونقى نداشت، كسب و كار كساد بود. دستگاه هاى دولتى پول آنها را نمى دادند، ندانم كارى شركا هم مزيد بر علت شده بود. با اين حال يكى از پيمانكاران رقيب كه آنها را موى دماغ خود مى ديد، شوخى جدى يكى از دو سركش «گ» تابلو «گونيا» را تراشيده بود. مدتى گذشت، يك روز به شاهرخ كه مديرعامل شركت بود گفتم چرا تابلو را درست نمى كنيد اين مايه آبروريزى است. با حاضرجوابى هميشگى اش خونسرد گفت: «چه مانع دارد، شايد به اين وسيله كمى مشترى پيدا كنيم و عدو شود سبب خير...»
مشترى پيدا نشد و دكان را تخته كردند. شاهرخ سپس رفت در شركت ريالكو كار گرفت. اين شركت عمدتاً متعلق به مصطفى فاتح بود. يادم مى آيد من و شاهرخ و يكى دو نفر ديگر از دوستان اصفهانى كه همه فاتح را از پيش مى شناختيم صبح هاى جمعه به خانه او نزديك ميدان بهارستان مى رفتيم. در كتابخانه درندشت او مى نشستيم و تا ظهر از تاريخ و ادبيات و سياست و كتاب و جز اينها حرف مى زديم و گاه موسيقى مى شنيديم. فاتح به اصطلاح امروزى ها مرد فرهيخته اى بود. اما صحبت سياست روز و اوضاع مملكت كه پيش مى آمد چنان به محمدرضا شاه و اطرافيانش مى تاخت كه ما جوانان توده اى انقلابى «سابق» لرزه بر انداممان مى افتاد. اطلاعاتش درباره بزرگان حكومت و آنچه در پشت پرده مى گذشت فوق العاده بود و چشم و گوش ما را حسابى باز كرد. بالاخره هم ماموران سازمان امنيت شاه به خانه اش ريختند و كتابخانه كم نظيرش را با خود بردند و در اين ميان دست نوشته جلد دوم پنجاه سال نفت ايران نيز ناپديد شد. فاتح بقيه عمرش را در خارج به سر برد و در غربت مرد. شاهرخ هم ديرى نپاييد كه از كارخانه دارى و سر و كله زدن روزانه با كارگران و مشكلات آنها به تنگ آمد. شركت ريالكو را ترك كرد و به دعوت دوستى كارمند سازمان برنامه شد با اين شرط كه پيش ازظهرها با او كارى نداشته باشند. از آن پس صبح ها در اتاقش را از تو قفل مى كرد. مى خواند و مى نوشت و گاه باخ مى شنيد...
شاهرخ پس از وقايع مجارستان و به ويژه افشاگرى هاى خروشچف در ۱۹۵۶ درباره جنايت هاى استالين به كل از حزب توده و فعاليت سياسى بريد و پس از انقلاب اسلامى ۲۵ سال در خارج، در پاريس، زيست، ۱۲ سال آخر را در پستوى يك دكان. تا چند سال پيش از درگذشتش صبح تا ظهر پشت پيشخوان اين دكان مى ايستاد و دكاندارى مى كرد و بعدازظهر و شامگاه به خواندن و نوشتن مى پرداخت و اين به قول نويسنده اى ارجمند در محتوايى ديگر «ستمى بر ما و بر فرهنگ ما» بود. شش سال پيش در سفرى به پاريس شبى در پستوى اين دكان نشسته بوديم. شنگول و سرحال بوديم. اين روزهايى بود كه شاهرخ غرق خواندن مارسل پروست بود. دفترچه اى آورد و گفت مى خواهم چيزى برايت بخوانم و شروع كرد و خواند و خواند تا رسيد به:
«خيال مى كرد زندگى بازى شيرينى است كه فردايى ندارد، شقايق وحشى، بنفشه نوشكفته بود. از كجا مى دانست كه تندبادهاى ريشه كن پشت كوه و كمر دزدانه كمين كرده اند. هنوز صداى سوخته و غريبانه قمر را نشنيده بود كه مى خواند:
(موسم گل دوره حسن يك دو روزى است در زمانه!
اى به دل آرايى به عالم فسانه)
چقدر پدرم اين تصنيف را دوست داشت و گاه و بى گاه براى خودش زمزمه مى كرد. شايد او هم زيبايى را فسانه اى مى دانست كه عمرى به كوتاهى رؤيا دارد و تا بيدار شوى رفته است. از ناپايدارى اين دم دلپذير اما گريزان نيست كه پريشان و از خود بى خود مى شويم _ آنگاه كه بيمارى بال هايش را باز مى كند و مانند كلاغى دزد بر نهال تن مى نشيند؟... جان رنجور به سبكى دود مى شود و ثقل خاك تنى را كه ماواى زيبايى است فرو مى كشد تا به زمين بدوزد و غبارش را به باد بسپارد... پيش از آن پيروزى مرگ را ديده بودم، بر پيكر پدرم و برادرم ايستاده بود، دست درازش چون دشنه اى قلب ستاره را مى شكافت و مادرم در ظلمت خاك سرنگون مى شد... روزها همچنان كه مى گذرند فراموشى را در خود دارند و آن را مانند مهى، غبارى خاكسترى در راه جا مى گذارند... گاه رفتگان سال هاى مرده زنده تر از زندگان مى نمايند و گاه آينده هنوز نيامده را هم اكنون مى بينيم. و طاقت ديدن نداشتم. پر از شكوه و شكايت بودم. از خدا گله داشتم يا از عمر بى وفا نمى دانم...» (اين نوشته سال بعد با عنوان سفر در خواب منتشر شد. انتشارات خاوران، پاريس ۱۳۷۷)
در اينجا ايستاد. اشك از چشم هايش سرازير بود، گفت ديگر نمى توانم بخوانم. حالا تو بخوان. خواندم و همسفر او در خواب شدم. كمى بعد من هم به هق هق افتادم. اينها خاطرات نوجوانى ما در اصفهان بود و اشك هر دومان اشك شوق يادآورى روزهاى شاد جوانى، روزهاى سرزندگى و سبكبالى.
در كتاب روزها در راه مى نويسد:
«حسن سه شنبه آمد و امروز صبح رفت. چند روزى با هم بوديم و به قول غزاله من عشق روزگار را كردم... چه تفاوتى است ميان روزهايى كه با حسن در چهارباغ قدم مى زديم و اين روزها كه با هم در كنار «سن» راه مى رفتيم. تفاوت در مكان را نمى گويم؛ كه پرسيدن ندارد. حتى تفاوت در زمان توجه مرا برنمى انگيزد. آن سال فلان بود و اين سال بهمان. آن وقت بيست ساله بوديم و حالا هفتاد... تفاوت در حال نفسانى، كيفيت روح دو نفر را مى گويم در رابطه دوستانه _ كه البته زمان با سيرى پنجاه ساله در تحول و دگرگونى آن دست داشته، بستر اين تحول بوده و هر آزمون روزانه اين رابطه را در تن خود پرورده و باز در تن به ثمر رسانده، مثل زنى كه نطفه را در زهدان بگيرد و به دنيا بياورد. ولى در اينجا توجه من به نقش زمان در ساختن و پرداختن اين رابطه نيست بلكه در اين است كه پس از ساخت و پرداخت حالا اين رابطه، اين كه هست چه كيفيتى دارد؟ دو جانى كه در غفلت شاد جوانى به هم برخوردند و در بازار دراز و آشفته، سرپوشيده و نيمه تاريك كه به زندگى ما بى شباهت نيست، همراه شدند حالا همديگر را چه جور درمى يابند، در سكوت، در نگاه، شوخى ها با تك مضراب هاى گاه و بى گاه براى وارونه جلوه دادن چيزى كه هست و كاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن كه نمى گوييم، يا نگفتنى گويا يا كنايه اى رفيقانه؟ ديروز كه به حسن تلفن كردم گفتم باز هم كه دور و بر ما مى پلكى، گفت از بدشانسى يك عمر است كه سرگردانيم. اين رابطه چه سرشتى دارد؟ دوستى كلمه يا مفهوم گنگ، گسترده و مبهمى است كه حال هاى نفسانى بسيارى را دربر مى گيرد. اين نه كافى است نه گويا. شايد اگر پروست بود مى توانست بنويسد. اين كار به او مى برازد و بس.»
در يكى از سفرهايش به لندن در پارك با هم قدم مى زديم، شوخى جدى گفتم بدم نمى آيد قبل از تو بميرم و تو يكى از آن سوگندنامه هاى كذايى كه در مرگ هوشنگ مافى و سهراب سپهرى و امير جهانبگلو نوشتى براى من بنويسى... در بازگشت اش به پاريس در يادداشت ۸/۷/۹۴ (روزها در راه) مى نويسد:
«از لندن برگشته ام، هنوز برنگشته دلم براى حسن تنگ شده. از بس مهربانى هر دوشان خوب است، زن و شوهر. ولى دوستى با حسن خصوصيت ديگرى دارد. چنان عميق است كه انگار از عمر پنجاه ساله اش (از ۱۳۲۳) قديمى تر است، انگار ريشه در تاريخ دارد. به زمان هاى دور گذشته، به سال هاى دراز پيش از تولد ما بازمى گردد؛ به اصفهان دوره ملكشاه و خواجه نظام الملك، به مسجد جمعه و بازار، به روزگارى كه ناصرخسرو از آن مى گذشت و مردم جى و شهرستان را سياحت مى كرد يا نمى كرد. نمى دانم چرا؟ شايد براى مدرسه صارميه پشت بازار باشد و محله نو و گودلرها يا سرجوبشاه و خانه هاى ما در دل همان فضا و پيدايش دوستى ما در حال و هواى همان عهد كه هنوز چيزى از آن _ مانند ياد آوازى يا طعم آب گوارا و خنكى در خاطره _ باقى مانده است.
هواپيما تاخير داشت و يك ساعت به انتظار گذشت و فكر و خيال هاى پريشان كه اگر از بخت بد بزند و حسن زودتر از من گرفتار عزرائيل شود تكليف من چه خواهد شد، چه مى شوم...
انتظار با اين فكرها گذشت و گاه و بى گاه چند فحش به خودم چاشنى اين ترس از بلاى نيامده مى شد. فحش به مردك ابلهى كه از ترس آينده، بى خبرى، غافلگيرى و ابهامى كه در آن است، براى ناراحت كردن خودش عجله دارد. شاهرخ واقعاً خر غريبى است. وقتى نخستين بار در ۱۹۹۶ معلوم شد «پلاكت»هاى خون شاهرخ زياد است و احتمال سرطان مى رود، احساس اولش براى غزاله دخترش بود و احساس دوم «نقشه هاى چندين ساله و دو سه كار ناتمام، از جمله اداى دين به مادرم، فردوسى و مرتضى». دو دين آخر را در واپسين ساليان عمر ادا كرد: ارمغان مور، دريافتش از شاهنامه (كه پس از مرگش انتشار يافت) و كتاب مرتضى كيوان كه در ۱۳۸۲ در تهران منتشر شد و دين اول، در قبال مادرش - «كه مى دانى او را بيش از دوست داشتن مى پرستيدم» - در دفترهاى منتشر نشده روزانه نويسى هايش به نحو شايان ادا شده است. اميدوارم روزى به چاپ برسد.
بيمارى جدى شاهرخ از حدود هفت ماه پيش از مرگش شروع شد. كسالتش را تنبلى مغز استخوان (Myclodisplasic) تشخيص دادند كه ظاهراً بيمارى نوظهورى است. چندى بعد ناچار هر هفته به بيمارستان مى رفت و خون جديد به او تزريق مى كردند. روزهاى بلافاصله پس از تزريق معمولاً سرحال بود، روزهاى آخر هفته قوايش تحليل مى رفت. دو ماه پيش از مرگ سلول هاى سرطانى در خون ديده شد. آخرين بارى كه براى تزريق خون به بيمارستان رفت چون تب شديد داشت بسترى اش كردند. از قضا من تازه به تهران آمده بودم كه اطلاع دادند حالش بحرانى است. خود را به پاريس رساندم و چون نزديكانش نمى خواستند وخامت حالش را دريابد تظاهر به اين كردم كه سفرم به تهران عقب افتاد و چند روزى در لندن بيكار بودم گفتم سرى به شماها بزنم. گفت خوب كردى باهات خيلى كار دارم. دو سه روز اول كه حالش بهتر بود بيشتر حرف هايش را زد، همه در مورد كارها و نوشته هايش: آنچه چاپ نشده و پراكنده برجاى مانده، تحقيقات دينى اش، بقيه خاطراتش كه در روزها در راه به چاپ نرسيده، نامه هايش، شعرهاى ايام جوانى اش ووو كه همه مى رساند از وضع حال خود به خوبى آگاه است. نگران آخرين كتابش، با عنوان ارمغان مور بود كه در تهران در دست چاپ بود و براى غلط گيرى نهايى فرستاده شده بود و بيش از نيمى از آن را تصحيح نكرده بود از من خواست بقيه اش را بازخوانى و آماده چاپ كنم و به ناشر برسانم. (ارمغان مور، جستارى در شاهنامه، سال پيش توسط نشر نى در تهران انتشار يافت.) مقدار زيادى از يادداشت هايش در مورد شاهنامه بلااستفاده مانده است. گفت مجلدات شاهنامه بروخيم را در ايام جوانى و شاهنامه چاپ مسكو را در سال هاى بعدى مفصل حاشيه نويسى كرده است و سفارش كرد اولى را كه نزد پسرش اردشير در اصفهان است و دومى را كه در اتاق كار خودش است و نيز يادداشت هاى وسيع و پراكنده اش را در طول ساليان درباره شاهنامه در مشورت با دو تن از دوستان دانشگاهى اش كه نام برد در اختيار دانشگاه معتبرى بگذارم. گفت مقايسه حاشيه نويسى هاى اين دو متن دگرگونى ديدگاه و سير تحول فكرى او را طى ساليان درباره شاهنامه و فردوسى به دست مى دهد و شايد روزى كسى همت به اين كار گمارد.

شاهرخ آدم بسيار شوخى بود، بيش از هركس به خودش مى خنديد. در حاضرجوابى كم نظير بود. من و او عمرى يكديگر را دست انداختيم و به ريش هم خنديديم. روز دومى كه در بيمارستان به ديدنش رفتم دست چپش را كه روز قبل سالم بود از بالا تا پايين پانسمان كرده بودند. گفتم اين چيست؟ گفت ديشب مى خواستند سرم ها را كه مدتى است در دست راستم است به دست چپ وصل كنند، هر چه گشتند نتوانستند رگى پيدا كنند و دستم را به كل مجروح كردند. گفتم- چرا به آنها نگفتى «من رگ ندارم!» لبخندى زد و گفت: «آخه، حسن، همه چيز را كه نمى شود به همه كس گفت... هم خودت را لو مى دهى هم دوستانت را.»
شاهرخ در روزهاى آخر كسى را نمى پذيرفت. خوش نداشت دوستانش در آن حالت او را ببينند. داريوش شايگان كه در آن روزها در پاريس بود، مى خواست به ديدارش بيايد. از شاهرخ پرسيدم رضايت داد. وقتى داريوش وارد اتاق شد چشم هاى او بسته بود. چشم هايش را نيمى گشود و لبخندى زد. داريوش پيش رفت، دست او را دودستى گرفت، تعظيم كرد، دست او را بوسيد و اشك در چشم، عقب عقب، هق هق كنان از اتاق بيرون رفت.
شاهرخ عادت روزانه نويسى را از ايام جوانى داشت. هر جا مى رفت هميشه دفترچه اى همراه داشت و در هر فرصت چند خطى قلم مى زد. در سال هاى اخير لرزش دست كار نوشتن را دشوار كرد. دفتر خاطرات را كنار گذاشت. ساير نوشته هايش را با كامپيوتر ماشين نويسى مى كرد. آخرين دفترچه اى كه در اتاقش يافتم دو صفحه نوشته بيشتر نداشت، آن هم با دست لرزان.
بود: صفحه اول مربوط به دارو و درمانش بود و سئوالاتى كه ظاهراً مى خواسته از دكترش بكند. و در صفحه دوم دفترچه فقط يك مصرع شعر درج شده بود، كه شايد آخرين اثر خامه شاهرخ باشد، نوشته بود:
عشق داغى است كه تا مرگ نيايد نرود.
شاهرخ روز سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ ساعت ۳۰/۳ بامداد در بيمارستان كوشن پاريس درگذشت.
پيكر او هفته بعد در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد. يادش پايدار و گرامى باد!



برگرفته از روزنامه شرق


* * *
|+| نوشته شده توسط پونه در Mon 7 Apr 2008  |
 
خاطرات حسن كامشاد از شاهرخ مسكوب( بخش ١)
 



مى خواستم دنيا را عوض كنم، دنيا مرا عوض كرد ! 



* من در زندگى هرگز دنبال آسانى نبوده ام چون هيچ چيز زيباى ارزيدنى آسان نيست.
* آدم بايد كار را جدى بگيرد و خودش را برعكس به جد نگيرد.
* مشكل من: نه مى توانم دنيا را عوض كنم، نه اين را كه هست بپذيرم.
* اگر فردوسى نبود زندگى من چقدر فقيرتر بود. يادش روشنايى و بلندى است.
* مرگ ماهى سياه ريزه اى است كه در جوى تاريك رگ ها تنم را دور مى زند.
* مرگ تنهايى است بدون احساس تنهايى.
* ايران عزيزم، ايران جاهل ظالم، ايران كوه هاى بلند، بيابان هاى سوخته و آفتاب وحشى و رفتگان و ماندگان عزيز، دلم برايت تنگ شده؛ اى بى وفاى ناكس دور! با اين بيداد تبهكاران واى به حا ل آيندگان.
* جوان كه بودم مى خواستم دنيا را عوض كنم. نشد، دنيا مرا عوض كرد.


* * *

سابقه آشنايى من و شاهرخ برمى گردد به حدود ۶۳ سال پيش، ما بار نخست در زمين ورزش به هم برخورديم _ و «برخورد» اصطلاح درست و دقيقى است: او جزء تيم فوتبال دبيرستان سعدى اصفهان بود و من عضو تيم دبيرستان ادب و اين دو مدرسه از ديرباز رقيب سرسخت يكديگر بودند و در ميدان هاى ورزشى با هم مصاف مى دادند. شاهرخ فوتباليست خوبى بود. عضو تيم فوتبال اصفهان هم شد.
دو سال بعد هر دو به شش متوسطه تنها رشته ادبى شهر اصفهان در دبيرستان صارميه رفتيم و با هم همكلاس شديم. شادروان مصطفى رحيمى هم در اين كلاس بود. ما سه نفر انشانويسان «برجسته» كلاس بوديم و پس از قرائت انشاى هر يك عده اى معين از شاگردان براى افاضات يكى از ما دست مى زدند و آقاى معلم هم معمولاً به به و چه چه مى گفت. اما در حالى كه انشاى آن دو اصيل و با فكر بود نوشته من اقتباس - «سرقت ادبى» - بود. همه را از رمان هاى ح.م. حميد و ترجمه هاى آبكى لامارتين و شاتو بريان و ديگر عاشق پيشگان (كه آن روزها در ميان جوانان فراوان خريدار داشت) عاريه مى گرفتم.
روزى، همان اوايل سال، پس از كلاس انشا هنگام زنگ تفريح در حياط مدرسه كسى از پشت دستى به شانه ام زد، برگشتم شاهرخ مسكوب بود. اين نخستين مكالمه مستقيم ما بود. شاهرخ بى مقدمه و بى رودرواسى گفت: «اين مهملات چيست روى كاغذ مى آورى و نشخوارهاى قلابى و بى ارزش رمانتيك هاى فرانسوى را به خورد معلم جاهل و شاگردان كلاس مى دهى. چرا به جاى اينها كتاب حسابى نمى خوانى؟»
من كه نمى خواستم خود را از تك و تا بيندازم، گفتم «مثلاً؟»
گفت: «بهت ميگم... اول به من بگو پول نقد چقدر دارى؟» با تعجب ولى صادقانه گفتم «پنج ريال» گفت: «همين؟»
«يك تومان هم در خانه دارم.»
گفت: «فردا همه را همراهت بيار.»
و رفت سراغ يكى از بچه هاى كلاس كه پسر مردى فاضل و مشهور بود و پدرش صاحب امتياز و سردبير مجله معروفى در اصفهان. من حرف هاى آنها را نشنيدم، ولى فردا كه با ۱۵ ريال وجه نقد آمدم شاهرخ آن را گرفت و به پسرك داد و كتابى با خود آورد. اين تاريخ بيهقى بود. به من گفت «تو پنج ريال ديگر بابت اين كتاب به اين آقا بدهكارى. هر وقت پول پيدا كردى به او بده.» اين كتاب را من هنوز دارم، در نخستين صفحه اش مهر كتابخانه سردبير نامدار به چشم مى خورد.
عصر رفتيم منزل شاهرخ سرجوبشاه. مرا به مادر و دو خواهرش معرفى كرد و نشستيم به خواندن تاريخ بيهقى كه معلوم بود شاهرخ با آن آشناست چون اشكالات مرا به سادگى رفع و رجوع مى كرد. سپس پول بيشترى به پسر ناخلف و دريافت سياست نامه، شاهنامه، خمسه نظامى و امثالهم از كتابخانه ابوى. بعضى روزها مى رفتيم خانه ما و آنجا مشغول خواندن و درس و فحص مى شديم و به اين ترتيب ما شديم دوست نزديك.
شاهرخ به اصفهان دلبستگى خاص داشت، غم او در غربت در سال هاى آخر اغلب به صورت يادآورى ايام گذشته در آن شهر بروز مى كرد. نخستين خاطره هاى من از او گردش و پياده روى هاى كنار زاينده رود و «پيك نيك» هاى جمعه ها با جمعى از ياران آن دوران در بيشه جعفرآباد است. بسيار جوان بوديم و روز همه به بازى و شيطنت مى گذشت. با اين وصف تاثير شگفت اين روزها بر روح حساس شاهرخ پايدار و ژرف بود و در ساليان بعد نوشته هايى پديد آورد كه به نظر من در نثرنويسى فارسى كم نظير است:
صبح زود رفتيم به بيشه جعفرآباد... شبنم بود و مه برآمده از خاك خيس، شبدر، علف هرز، سبزه، آسمان سبز، كبود، آبى فيروزه اى و آب روشن شفاف و ريگ هاى شسته كف رودخانه و چنار و سنجد و توت و درخت هاى خودرو و صبح و هواى باز و نور نودميده نارس، به طعم و طراوت خوشه انگور به سينه تاك يا خيار خوابيده توى جاليز و بوى خنك تازگى و آب و روييدن گياه، بويى كه از اولين خاطره هاى من، خاطره همان روز اول رسيدن به اصفهان بود و باز پس از پنجاه سال يك بار ديگر فضاى سينه را پر مى كرد؛ بوى ترد و نازك، روان تر از آب و مواج مثل حرير در دست باد. صبح دم به دم در نور نفس تازه مى كرد. كبوده هاى به هم فشرده در طلب نور تنه لاغرشان را بالا كشيده بودند، سرپنجه هاى نازكشان در نسيم مى لرزيد.
(روزها در راه، جلد دوم، ص ۵۰۱)

بارى، وقتى از سد كنكور دانشكده حقوق گذشتيم، در پايان تعطيلات تابستان سال ،۱۳۲۴ با كله پرباد رهسپار تهران شديم. اتوبوس همه شب در راه ناهموار و پردست انداز ناليد و گرد و خاك كرد و عاقبت سپيده صبح ما را خسته و كوفته به قم رساند. آن روزها مى بايست از قم اتوبوس ديگرى به تهران گرفت. چون عجله داشتيم بار و بنه به كول دوان دوان خود را به گاراژ مسافربر تهران رسانديم تا با اولين اتوبوس حركت كنيم. عباس آقا گاراژدار كه از لوطيان سرشناس محل بود- و ما از آن پس هر سفر اسير و گرفتار او- گفت به موقع رسيديد،چند مسافر ديگر تكميل مى شويم و به سلامت راه مى افتيد. بليت گرفتيم و در گوشه اى نشستيم به چرتيدن. ظهر شد و هنوز عباس آقا مى گفت چند مسافر ديگر و به سلامت... تنگ غروب ديگر حوصله من سر رفت. شروع كردم به داد و فرياد زدن و نمى دانم چه گفتم كه به عباس آقا، لابد جلو همقطاران، برخورد با هيكل تنومندش از پشت ميز برخاست، پيش آمد، يقه مرا گرفت، چند سيلى و يك تى پا و من نقش زمين... هى مى گفتم با دانشجوى دانشگاه اينطور رفتار نمى كنند ولى ظاهراً هيچ كس براى دانشجوى دانشگاه سبزى خرد نمى كرد. حالم كه كمى جا آمد از شاهرخ پرسيدم تو چرا ساكت نشستى؟ با لبخند شيطنت آميز هميشگى اش بر لب گفت: «مى خواستم قدرى سرد و گرم روزگار را بچشى... به علاوه مى دانى كه جد اندر جد من كاشى اند!»
ورودمان به تهران را از زبان شاهرخ بشنويد: «شهريورماه بود كه من و حسن از اصفهان آمديم تا در تهران جايى پيدا كنيم و زندگى دانشجويى را شروع كنيم. اول رفتيم به مسافرخانه اى در سه راه امين حضور. تنها جايى بود كه من مى دانستم، حسن همين را هم نمى دانست. مسافرخانه يك رديف اتاق بود مشرف بر خيابان، زيرش هم يك رديف مغازه بود، آهنگرى و نوشت افزارفروشى و نجارى و بقالى... اتاق ما دو تخت داشت و يك زيلو، از ميز و صندلى خبرى نبود. وقتى بساط ناهار را كف اتاق پهن مى كرديم از توى خيابان پيدا بود و چون ناهار هميشه نان و پنير و هندوانه بود حسن اصرار داشت كه پشت به خيابان بنشيند و سفره پنهان بماند. مى ترسيد كه رهگذران سفره فقيرانه ما را ببينند و به حيثيت و حسن شهرتمان بربخورد. آخر او آن وقت ها در هواى روزنامه نگارى و سياستمدارى بود و از روز ورود به تهران خودش را براى وجاهت ملى آماده مى كرد.»
(يادداشت هاى چاپ نشده ۲۵/۱/۴۳)
روزى پنج تومان كرايه اتاق مى داديم و روزى چهار پنج تومان هم خورد و خوراكمان مى شد و اين كمرشكن بود. پس راه افتاديم در كوچه هاى اطراف دانشگاه به دنبال يك اتاق و پس از مدتى سرگردانى سرانجام در منزل يك مادام آ شورى به ماهى پنجاه تومان كرايه رحل اقامت افكنديم.
رختخواب و مختصر اثاثيه اى از اصفهان با خود برده بوديم، رختخواب ها را كف اتاق گوش تا گوش پهن كرديم و در يك سال و چندماهى كه آنجا بوديم اينها همچنان كف اتاق گسترده بود. اتاق ميز و صندلى نداشت، روى تشك ها تكيه به ديوار مى نشستيم و مى خوانديم و احياناً مى نوشتيم.
مادام صاحب خانه خود در طبقه بالا مى زيست. در كنار اتاق ما خانواده اى ارمنى، مادر و پسر و دخترى، به سر مى بردند.
اين دو اتاق را كه گويا مهمانخانه و ناهارخورى خانه بود، درى سرتاسرى با پنجره هاى شيشه اى و پرده تورى از هم جدا مى كرد. دختر همسايه همسن و سال ما اما بى بهره از وجاهت بود، هر چند درچشم ما حورى بهشتى مى نمود. گرامافونى داشت با سه تا صفحه: لكومپراسيتا، لمنتوگيتانو و نينا. نام خود دخترك هم از قضا نينا بود. دختر وقت و بى وقت اين سه صفحه را مى نواخت و به محض آنكه صداى نغمه نينا بلند مى شد شاهرخ مثل فنر از جا مى پريد، شق و رق مى ايستاد، دو دستش را بالا مى آ ورد، ژست «دانس» به خود مى گرفت و در طول و عرض اتاق شلنگ برمى داشت و ضمن ترقص با وجناتى مضحك همنواى صفحه گرامافون بلندبلند مى خواند نينا... نينا و گاه هم مرا به زور بلند مى كرد، دست در كمرم مى انداخت و با قيافه جدى به رقص مى پرداخت.
سال ها بعد در يك مجلس مهمانى خانم ميانه سالى سراغ من آمد، سلام كرد و گفت مرا مى شناسيد؟ نمى شناختم. گفت من نينا هستم. معلوم شد در تمام آن روز و شب ها دختر گوشه پرده تورى را كنار مى زده و رقص و دلقكى شاهرخ را تماشا مى كرده. گفت من عاشق دوست تان هستم، او حالا كجا است؟ گفتم خانم ديگر نجيب و سر به زير شده به درد نمى خورد...
شاهرخ وسواس كفش داشت، عاشق كفش خوب بود، كفش هايش هميشه برق مى زد. هروقت به لندن مى آمد و به خيابان مى رفتيم، در پشت هر مغازه كفش فروشى بى اختيار به تماشا مى ايستاد. در طول بيش از شصت سال دوستى مان يك بار با من قهر كرد. در سال هاى دانشجويى پس از مدت ها انتظار مادرش پولى فرستاد و شاهرخ كفشى به قول خودش «دوتخته» و آلامد خريد. اين كفش خيلى عزيز بود و اولين بارى كه آن را پوشيد با هم رفتيم سينما. با دقت و احتياط از كنار گل ولاى كوچه ها مى گذشت و يك جا كه حواسش جاى ديگر بود، من ويرم گرفت هلش دادم وسط گل ها. به زحمت بيرون آمد، تا مچ پايش پر از لجن بود. كفش هاى نازنين از سكه افتاده بود. پشيمانى و پوزش خواهى من سودى نداشت. كنار خيابان اسلامبول در دالانى يك واكسى بود. كفش ها را واكس زد و خاموش رفتيم سينما ايران. وقتى بيرون آمديم از بخت بد باران مى باريد! زير سقفى ايستاد. هرچه اصرار كردم برويم ديروقت است با عصبانيت گفت كفش هايم گلى مى شود، مى ايستم تا باران بند بيايد. بالاخره باران بند آمد و راه افتاديم. فصل پاييز بود و برگ هاى درخت ها سطح پياده رو را پوشانده بود، و شاهرخ تصادفاً پا گذاشت توى چاله اى پاى يك درخت. كفش ها دوباره گلى شد. بى حركت همان جا ميان آب ها ايستاد و قهقه خنديد، از كفش ها دل بريد، با من آشتى كرد و بدون دلواپسى خرامان خرامان رفتيم به خانه مادام.
در مقابل، در خاطراتش مى نويسد: «يك بار هم حسن با من قهر كرد. من براى يافتن چيزى چمدان او را به هم مى ريختم. نامه اى از مادرش كه سال پيش مرده بود به او يافتم. از روى شوخى و بى مزگى و به رغم اصرار و التماس حسن پاره اش كردم. هيچ نمى فهميدم چه غلطى مى كنم. حسن رنجيد و سه چهار روزى با من قهر بود و بعد خواه ناخواه آشتى كرديم. جز اين چيزى پيش نيامد و روزهايى كه با هم سر كرديم با شادى و خوشى گذشت.»
(۲۵/۱/۴۳)

سال بعد رفتيم به كوى دانشگاه در اميرآباد. چشم و گوشمان قدرى باز شده بود و تحت تاثير محيط متشنج روز و تبليغات دامنه دار دست چپى، كم كم تمايلات سياسى پيدا مى كرديم. شاهرخ خيلى زودتر از من به حزب توده پيوست و از آن پس پيوسته كتاب هاى ماركسيستى مى خواند و بحث و مشاجره عميقى مى كرد. سال دوم دانشكده حقوق روز امتحان كتبى حقوق مدنى من و او چنان سرگرم بحث و بگومگو بوديم كه آخرين اتوبوس كوى را به دانشگاه از دست داديم. تمام راه را نفس نفس زنان دويديم ولى دير رسيديم، به جلسه راهمان ندادند و هر دو در آن سال تجديدى شديم.
پس از گرفتن ليسانس، شاهرخ بيشتر به خاطر فعاليت هاى حزبى در تهران ماند، دبير ادبيات دبيرستان مروى شد و من رفتم خوزستان و شركت نفت.
شاهرخ پس از چندى كادر حزب و مسئول تشكيلات فارس شده بود و من در مرخصى تابستان براى ديدن او سفرى به شيراز رفتم. روز دوم يا سوم گفت بايد براى كارهاى تشكيلاتى اش به بوشهر برود. گفتم من هم مى آيم چون بوشهر را نديده ام. تنها وسيله رفت و آمد به بوشهر كاميون هاى نفتكش بود و با يكى از اينها راه افتاديم. وقتى طول مسير و پيچ و خم و گردنه هاى صعب العبور راه را ديدم از تصميم خود پشيمان شدم ولى ديگر دير بود و چاره اى جز ادامه سفر نبود. در بوشهر معلوم شد شهر جايى ديدنى جز كنار دريا ندارد و در كناره هم گرما بيداد مى كرد. ما در خانه رفيق حزبى كارگرى وارد شده بوديم كه نه كولر داشت نه حتى بادبزن، و در دماى نفس گير و «شرجى» چسبناك هوا روز و شب عرق مى ريختيم. شاهرخ سرگرم رتق و فتق امور بود و من هم مى كوشيدم كتابى بخوانم. بسيار سخت گذشت. دو روز بعد با كاميون نفتكش ديگرى برگشتيم و پستى و بلندى ها از نو پديدار شد. پاره اى از پيچ ها چنان تنگ و تيز بود كه كاميون مى بايست يكى دو مرتبه عقب و جلو مى كرد. ولى راه سرازير بود و ماشين غول پيكر اين بار با سرعت بيشترى پيش مى رفت. شاهرخ وسط بين من و راننده نشسته بود. يكجا در بالا بلند يك گردنه نگاه من به چهره راننده افتاد. ديدم چشم هايش بسته است! هراسان با دست به شاهرخ نشانش دادم و شاهرخ دستپاچه مشتى به پهلوى راننده زد. از خواب پريد، نحس و بدخلق گفت «چرا همچين مى كنى؟» شاهرخ گفت «چشم هايت هم رفته بود». خشمگين گفت «من سى وپنج سال است در اين راه رفت و برگشت مى كنم. وجب به وجب آن را مثل كف دست مى شناسم. حالا دوتا آقاى فكلى آمده اند به من درس رانندگى مى دهند.» من به صدا درآمدم كه برادر «هرچقدر هم جاده را خوب بشناسى با چشم بسته كه نمى شود رانندگى كرد!» گفت «غلط زيادى موقوف! اگر نه هردوتون را همين جا پياده مى كنم». شاهرخ، با توجه به اينكه كرايه مان را در بوشهر به راننده پرداخته بوديم، گفت «پياده مى كنى؟ مگه مملكت هرته؟ اين دوست من كه مى بينى رئيس شركت نفت در خوزستانه!» راننده اين را كه شنيد بى درنگ كاميون را نگه داشت. پريد پايين و آمد طرف من، در را باز كرد، مچ ام را محكم گرفت و با يك تكان پرتم كرد وسط جاده و بعد شاهرخ را. چند تا فحش آبدار هم داد به رئيس شركت نفت و نشست پشت فرمان و گاز داد و رفت. من وشاهرخ ميان كوه و كمر ايستاديم و مات و مبهوت همديگر را نگريستيم. پرنده پر نمى زد. ناگهان شاهرخ قهقه زد زير خنده و گفت براى فرداى انقلاب چه فداكارى ها بايد كرد. من كه به شدت هراسيده بودم گفتم فعلاً براى همين فردا فكرى بكن فرداى انقلاب پيشكشت! از رو نرفت با همان لحن طعن آميز گفت: «اين فداكارى من و تو را در تاريخ حزب خواهند نوشت. نام من و تو چون دن كيشوت و سانكو پانزا بر صحيفه روزگار پايدار خواهد ماند...» شاهرخ افتاده بود روى دنده دلقكى اش و من مى دانستم كه به شدت عصبى است. خودم هم سخت دلم مى تپيد چون هوا رو به تاريكى مى رفت. در سراشيب جاده بفهمى نفهمى به راه افتاده بوديم و يواش يواش پيش مى رفتيم. سرپيچى يك مرتبه ديدم كاميون پايين دره ايستاده است. وقتى نزديك شديم «راننده دولا شد، در را باز كرد و گفت بياييد بالا مى خواستم ادبتان كنم كه ديگر در كار راننده دخالت نكنيد.» مثل دو طفلان مسلم، مظلوم گفتيم «بله قربان»! و راننده تا شيراز يك ريز برايمان رجز خواند.
سال بعد من در امتحان بورس تحصيلى فولبرايت شركت كردم، قبول شدم و شاد و شنگول از دو سالى كه در دانشگاه هاى آمريكا خواهم گذراند و دست كم انگليسى خواهم آموخت، نامه اى به شاهرخ نوشتم. پاسخ او، پاسخى كه بعدها خودش «چكشى- انقلابى» خواند، نقطه عطف ديگرى در زندگى من بود، چنان تكانم داد كه اثراتش هرگز محو نشد. آن روزها من در مسجدسليمان بودم، در چادرى كه شركت نفت به ليسانسه هاى مجرد مى داد زندگى مى كردم. يادم مى آيد در تپه هاى اطراف افتان و خيزان مى رفتم، نامه شاهرخ را مى خواندم و باز مى خواندم و اشك مى ريختم. اين ايامى بود كه در محوطه دانشگاه تهران به جان شاه سوءقصد شده بود و چند نفر از دوستان نزديك ما را به اتهام آشنايى با سوءقصد كننده، ناصر فخرآرايى، بازداشت كرده بودند. شاهرخ از اين دوستان كه اينك بى شك زير شكنجه بودند، از خودش، از فعاليت هاى حزبى اش، از مردم ستمديده ايران و از اوضاع و احوال زمان نوشته بود و پرسيده بود «در اين گيرودار آقا مى خواهند بروند آمريكا چه غلطى بكنند؟ مى خواهى انگليسى ياد بگيرى يا عيش و نوش كنى؟» و به دنبالش انتقادى شديد از بى قيدى و بى خيالى من. مدتى گريستم، اوراق فولبرايت را پاره كردم، رفتم عضو حزب توده شدم! نامه بعدى شاهرخ همراه با كتابى انگليسى بود: Citizen Tom Paine نوشته هاوارد فاست. نوشته بود به جاى رفتن به ينگه دنيا بشين و اين كتاب را ترجمه كن، بيشتر انگليسى ياد مى گيرى- اين كار را كردم و چنين شد كه بنده شدم مترجم!
اوضاع زمان، به نظر خودمان، بر وفق مراد بود. دولت ملى مصدق در برابر دربار و مخالفان داخلى هر روز موفقيت هاى تازه به دست مى آورد. حزب توده به ظاهر غير قانونى ولى در حقيقت در نهايت قدرت و فعاليت بود. ستيز مصدق و شاه در نيمه دوم مرداد ۱۳۳۲ به اوج رسيد و شاه از كشور گريخت. روز ۲۸ مرداد من و شاهرخ، بى خبر از همه جا، تمام روز در اصفهان پرسه زديم. طرف هاى غروب شاد و شنگول، بى خيال خيابان چهارباغ را مى پيموديم.


برگرفته از روزنامه شرق


* * *

 
|+| نوشته شده توسط پونه در Mon 7 Apr 2008  |
 المانها و مقوله ای به نام راسیسم یا فاشیسم!!
می گفت این خارجیها کم کم فرهنگ والای آلمانی را نابود میکنند و باید با این مهاجرتها بر خورد
بشه . وقتی از ترکها حرف میزد انگاری داره از یه گله خوک صحبت می کنه. از آدمهای
گرفتارو مشکل دار بدش می اومد و با چندش ازشون یاد می کرد. و همین طور اعتقاد داشت که
بیماران روانی را بهتره در دریا غرق کرد......یه لحظه به خودم اومدم دیدم خدای من چقدر
مشخصات این شخص شبیه هیتلره. اون هم به همین بهانه ها بیماران روانی و معلولها و یهودیها را به
کوره های آدم سوزی سپرد...فکر کردم اگر دوباره ملتی اجازه بده که همچین شخصیتی به قدرت
برسه دوباره یه فاجعه بشری مثل جنگ جهانی دوم رخ می ده.البته خیلی فاکتورها باید در کنار
هم جمع بشه که به این نقطه برسه که خوشبختانه در قرن 21 در اروپا می تونه بعید باشه.
اما موضوع اینه که چی باعث می شه که آدمها به چنین مرحله ای از نظر فکری می
رسند...روانشناسی آدمهای دیکتاتور معمولا یه جاهایی مشترکه. معمولا کودکیهای تلخ داشتند.
راستی خیال برتون نداره که این شخص آلمانی بود ، نه. اتفاقا ایرانی بود. از اون ایرونی های تازه به
دوران رسیده که 30 سال پیش با خرید یه بلیط و بدون نیاز به ویزا راهی آلمان شدند (البته نه از نوع فراریان سیاسی که مجبور به ترک وطن بودند)، و در
دوران طلایی آلمان به نون و نوایی رسیدند و کم کم به فلان جاشون گفتند پشت سر من نیا که بو
می دی. اونوقتی که جوونهای ما برای دفاع از ایران دسته دسته توی جبهه ها کشته و مجروح می شدند.
و اما آلمانیها به عکس همیشه یک احساس شرمساری بابت جنایات هیتلر دارند و درنسل های دوم
به بعد از جنگ که معمولا بدون عقده و در رفاه رشد کردند خیلی کم نژاد پرست پیدا می شه ،
اتفاقا شیفتگی به شناخت فرهنگها و زبانهای شرقی در جوانهای آلمانی به وفور هست ..این در
برلین که چهارراه فرهنگی اروپا نامیده می شه بیشتر دیده می شه و کلی خارجیهایی مثل من را
سر ذوق می اره.

 
|+| نوشته شده توسط پونه در Wed 2 Apr 2008  |
 
 
بالا